Saturday, July 18, 2015

داستان لیلی و فرهاد، شروع

وقتي در آن روز بهاري  سال 1376 (امروز 20  سال از آن تاریخ  گذشته است)در يكي از كوچه پس كوچه هاي سلسبيل  در چوبي رنگ و رو رفته اي باز شد و از ميان آن دختري جوان بيرون آمد، ساعت كمي از دوازده ظهر گذشته بود. اين دختر كه رسماٌ ليلا نام داشت ولي خودرا ليلي بر وزن «خيلي» معرفي ميكرد مقنعه اي مشكي همراه با چانه بند بسر و مانتوي بلند و گشاد بتن و شلواري مشكي تاروي كفش بپا و  ساكي  در دست داشت.
            اكر سي سال پيش ليلا از اين كوچه مي گذشت، قطعاٌ به آشنا يان زيادي بر مي خورد اما نه حالا. پس سرش را پايين انداخت و گاهي از پياده روي باريك و گاهي بعلت مسدود بودن آن از خيابان پر وسيلهء نقليه، جان بر كف براه خود ادامه داد . اگر كسي ليلا را تعقيب ميكرد شايد نيمه راه از اين كار منصرف ميشد، چون ليلا راهي گويي تا ابديت را در پيش گرفته بود.  آنقدر رفت ورفت تا به نقطه اي بدل شد. حال جلوي دري ايستاد و زنك آن را بصدا در آورد. صدايي از بلندگويي اف‌اف پرسيد:
-             كيه؟ كه ليلا گفت
-              منم، كوكب خانم، ليلا.
در با تلق اف اف باز و ليلا در ميان زمينه تاريك در گاه  ناپديد شد. بعد در با تلق ديگري آهسته بسته شد.
حدود ساعت پنج بعد از ظهر پيكاني با آرم آژانس جلوي همان در متوقف شد و راننده  زنگ را فشرد. صدايي پرسيد:
-             كيه؟ كه راننده خو د را معرفي كرد. بعد از بلند گو شنيده شد:
-              الان مياند.
            پس از دقيقه اي در باز و ازدرون فضاي تاريك و سياه درگاه خانمي  پديدار شد. براي لحظه اي كه اين خانم جوان در آستانه در مكث كرد پورتره اي زنده از دختري بوجود آمد كه مانتويي مغز پسته اي بتن و روسري زمينه سفيد گل قرمزي بسر داشت. كفش‌هاي ورني خاكستريش لژ دار بود. وقتي اختلاف فشار هواي داخل راهرو و خيابان موجب گرديد تا اين مانتوي ژرسره همانند آبشاري بحركت در آيد  از زير آن شلوار استرچ سفيدي پديدارشد. دو حلقه گيسوي «هاي لايت» شده مثل رشته اي طلا  بصورت فنري لوله اي  از زير اين روسري تا روي گونه ها معلق بود. بربالاي آن پيشاني بلند، دسته اي گيسوي طلايي لبه روسري و پيشاني را مثل گلهاي وحشي مي‌پوشاند. دو ابروي تاتو شده،  با انحنايي بسيار هنرمندانه، مرز پيشاني بلند و مسطحش را تعيين ميكرد. زير اين ابروان دوچشم  پر مژه كه با كشيدن آي لش خيلي بلند تر بنظر مي‌آمد قرار داشت. هر وقت اين مژه هاي خميده به هم ميرسيدند گويي خورشيد نيمروز يكباره غروب ميكرد، سپس با چنان مكثي  كه گويي سال‌ها بدرازا ميكشيد باز ميشد. حال انگار نور افكني ازدرون شب تاريك يكباره روشن و از ميان عنبيه اي به سبز ي زمرد شعله اي سبز ساتع ميشد. دوگونه برجسته مثل دو گلبرگ محدب با هارموني ملايم  به رخسار اندكي تكيده اش منتهي ميشد. اگر كسي فرصت مي‌يافت تا به لب هاي اين زن جوان نگاه كند، ميديد كه از پس اين لب هاي برجسته  هميشه نيمه باز، بخشي از دندان هاي بالا به سفيدي برف نمايان است. وقتي سفيدي دندان ها بيشتر ميشد دو فرورفتگي روي رخسارش مثل دواير متحدالمركز حاصل از سقوط دو ريزه سنگ در استخر پديد مي‌آمد و بعد آرام آرام ناپديد مي شد.
راننده كه با سري چرخيده براست مات و مبهوت او را نگاه ميكرد، وقتي صداي بسته شدن در راشنيد، از برخورد عطر «ايسي مياكي» با تكاني بهوش آمد و سويچ رادر جا چرخاند و از داخل آيينه با صدايي لرزان پرسيد:
-كوجا تشتيف مي برين؟ خانم جوان در جواب گفت:
- ميدان محسني.
         ماشين برا ه افتاد و راننده از هر فرصتي استفاده كرد تا از داخل آيينه به اين سر نشين نگاه كند. در دل آرزو ميكرد كه اين سفر بي انتها باشد.  وقتي سرنشين دست دراز كرد و دو قطعه هزار توماني سبز به راننده داد، راننده اول نمي‌خواست بگيرد، ولي در پي اصرار سرنشين تسليم شد، اما كوشيد تا يك قطعه را  پس بدهد كه خانم جوان پياده شد و بي آنكه تامل كند دور شد. وقتي اين سرنشين كه همان ليلا بود از اتومبيل پياده شد و در امتداد پياده روي جنوبي مير‌داماد و منتهي به ميدان محسني براه افتاد، راننده دلش نيآمد كه حركت كند . پس همچنان زير تابلوي ايستادن ممنوع ماند تا ليلا از نظر ناپديد شود و اميد او هم قطع.
هر پير و جواني كه ازكنارليلا مي‌گذشت بي اختيار به او خيره ميشد، زيرا علاوه بر سيماي دلفريب، چيز هاي ديگري هم مزيد بر علت بود و آن برجستگي ها و فرورفتگي هاي اندام  ليلا بود كه با تاكيد فراوا ن از زير آن مانتوي ژرسه مثل امواج  متلاطم دريا بالا و پايين ميشد يا چرخشي  دوراني داشت.
ليلا جلوي ويترين مغازه هاي جواهر فروشي درنگ بيشتري ميكرد و همين درنگ موجب راه بندان ميشد. جلوي يكي از اين ويترين ها دختري جوان و مرد ي سرطاس بالاتر از سي سال ايستاده بودند. ليلا عمداٌ كنار دختر ايستاد و بجلو خم شد و ظاهرآ به طلاها نگاه ميكرد . در اين هنگام با چشمان  نامرئي زنانه ديد كه توجه مرد سر طاس باو جلب شده است. پس حلقه كمند را تنگ تر كرد. وقتي دختر همراه مرد سرطاس پرسيد:
-     احمد اين چطوره؟ و سپس با انگشت حلقه اي را نشان داد از احمد جوابي نشنيد. سرچرخاند و ديد كه احمد با دهاني باز مثل مجسمه ها به ليلا خيره شده است. دوباره گفت:
-      احمد با توام. حواست كجاست؟ و قتي سر بر گر اند و ديد كه حواس احمد كجاست، با كيف خود چنان ضربه اي به سر احمد زد كه بند كيفش پاره شد و گفت:
-      مرتيكه بي شعور. و سپس با قيافه اي بر افروخته و خجلت زده به لبه خيابان رفت و از قضا تاكسيي خالي از را ه رسيد و دختر هم سوار شد و تاكسي براه افتاد. مرد سر طاس هم بي‌فايده بدنبال تاكسي دويد. بعد بطرف اتومبيل خود كه قبض جريمه‌‌اي هم روي شيشه اش الصاق شده بود رفت و با عصبانيت  آن را روشن كرد و با سر و صداي زياد براه افتاد.
         ليلا كه از شيرين كار ي يا بعبارتي شيطنت خود راضي و خوشحال بنظر مي رسيد، داخل پاساژ شد. يك بيك ويترين بوتيك ها را ورانداز و هر بار فتنه‌اي برپا كرد. تا اينكه مقابل بوتيكي ايستاد و به تماشا پرداخت. دوباره با چشم نامرئي ديد كه مرد جوان مغازه دار از بوتيك بيرون  آمد. سپس وجود اورا كنار خوداحساس كرد. صداي قلب مرد جوان را همانگونه شنيد كه از گوشي طبابت  شنيده  شود. صداي تنفس و خشكي دهان و كشيده شدن با تأ ني زبان بداخل دهان درست مثل مارمولكي بود كه بخواهد در تابستان بزور داخل شكاف سنگ داغ كوه شود. بهر مصيبتي بود جوان اندكي لبان خود را مرطوب كرد و گفت:
-           لباس هاي شيك تازه اي همين الان از فرانسه رسيده كه تازه ميخواييم بچنيم تو قفسه. اگر دوس دارين تشريف بيارين تو تماشا كنيد. ضرر نداره.
         ليلا با چشماني بسته سر بالا گرفت. سپس با مكثي هيپنوتيز كننده پلك ها را باز كرد و درپي آن جوان احساس كرد كه پتكي بسرش خورده است.
ليلا بي آنكه حرفي بزند داخل بوتيك شد. فروشنده هاي معمولاٌ بسيار جوان و معمولآ غیر کاسبکار مغازه هم هر يك بنحوي ازخود واكنش هاي  نشان دادند. يكي تظاهر كردكه مثل او خيلي ديده است. ديگري دچار تپش قلب شد. پادوي بوتيك هم  كه پسر بچه كم و سن و سالي بود  به آقا فرهاد صاحب بوتيك چشم دوخت تا اگر قصد پذيرايي دارد مثل تير از جا بپرد.
فرهاد يا همان جواني كه ليلا را بديدن لباس ها دعوت كرده بود، خود راهنمايي را بعهده گرفت. حال ضمن اشاره به همكاري بنام جواد گفت:
-           اون باروني هاي  ايتاليايي را بيار تا خانم ببين، سپس ضمن كمي جابجا كردن صندلي خالي كنار ميزكار مغازه،  ليلا را مخاطب قرار داد و گفت:
-     بفرماييد بشنيد. بعد بي آنكه نظر ليلا را بخواهد به پسرك پادو اشاره اي كرد كه اوهم از جا جست. ليلا روي صندلي نشست و پايش را روي هم گذاشت. پسرك پادو هم با يك قوطي پپسي قاچاق و ليواني داخل سيني آمد  و پپسي و ليوان را روي ميز عسلي جلوي پاي ليلا گذاشت و با اشاره  فرهاد از مغازه بيرون رفت.
         حال فرهاد قوطي را برداشت و پس از بلند كردن حلقهء قوطي، آنرا بالا كشيد و در پي آن صداي خروج گاز بگوش رسيد. اتفاقا قطره اي تغيير جهت داد و روي گونهء ليلا نشست كه فرهاد با يك خير قوطي دستمال كاغذي را آورد و جلوي ليلا گرفت تا خود دستمالي بردارد.
         ليلا لبهء آزاد دستمالي را با دو انگشت گرفت و وقتي خواست آنرا بيرون بكشد قوطي هم همراه آن بلند شد كه فرهاد همگام با ليلا پوز خندي زد وقوطي را كه ميرفت از كاغذ جدا شود و بزمين بيفتد در هوا گرفت. ضمن اين كار دستش هم با دست ليلا تماس حاصل كرد و در پي آن تنش مثل كسي كه كلسيم تزريقش كنند گركشيد و ليلا هم اين اشتعال را براحتي احساس كرد.          
         فرهاد هرچه مانتو و روسري وبلوز وكفش خارجي و داخلي داشت همه راجلوي ليلاكوه كرد. لا اقل يكساعت اين نمايش بدرزا كشيد. در خلال اين مدت ليلا به ارزيابي فرهاد و نه لباس‌ها ادامه داد. اين ارزيابي چنين بود:
         بلند قد. خوش قامت، مو مشكي كه دسته از آن بي اختيارروي پيشاني مي‌ريزد و هنگام راه رفتن مثل شاخه نخل در باد سواحل دريا مي‌رقصد.  ابروانش كشيده. چشمانش آبي.  مژگانش سياه. بيني اش قلمي وخوشقواره اما بااندكي تحدب روي آن وگونه‌هايش نسبتا پر  و لبانش درشت و  دندانهايش سفيد و چانه اش چهارگوش. پيراهن وشلوار لي آبي رنگي با كمر بند پيركاردن به تن و پوتيني آلبالويي بپا و بالاخره سني كمتر از سي سال.
         در اين هنگام ليلا بساعتش نگاه كرد و ظاهرا" باخود ولي بلند گفت:  واي واي خدا مرگم بده. ديدي حواسم رفت. ببخشيد تلفن خدمتون هست؟ كه فرهاد موبايل خود را از جيب بغل شلوار بيرون كشيد و دودستي به ليلا داد. ليلا تلفن را گرفت و پس از گرفتن شماره اي و مكثي طولاني صدايي گفت:


-             الو؟
-     مامي؟ منم ليلي. تو ميدون محسني هسم . ببخشين كه دير كردم . بعد قريب به نيم دقيقه‌ مطالبي كه براي فرهاد نامفهوم بود ردوبدل شد. سپس ليلا گفت:
   چشم مامي، همين الان با آژانس ميام. بعد تلفن را به فرهاد داد و گفت: 
 -             شما اين نزديكا آژانس ندارين؟ كه فرهاد گفت:
-             مسيرتون كدوم طرفه؟
-             خيابون زعفرانيه.
-             اتفاقا من بايد برم خيابون فرشته اگه اجازه بدين شما را هم سرراه مي رسونم
-             نه نمي خوام مزاحم بشم.
-             مراحم ميشيد. فكركنيد ما آژانسيم، ليلي خانم . سپس رو به يك از حاضرين كرد و گفت:
-             داوود جون ، سويچ پهلو ته؟ كه داوودبا اشاره  سر گفت بله و بعد فرهاد گفت:
-      پس بي زحمت ماشينو بيار جلو مغازه  كه داوود براي آوردن ماشين از مغازه خارج شد. وقتي اوپل كرساي سبز رنگ جلوي مغازه ايستاد  فرهادرو به ليلا كرد و گفت:
-      بفرماييد بريم. ليلا از جابلند شد و ضمن خداحافظي با همه خرامان از بوتيك خارج شد. داوود هم از اتومبيل پياده شد ولي در پياده روايستاد.   
         فرهاد بسبك فيلم هاي هاليوود درباز اوپل كرسا را گرفت و وقتي ليلا سوا ر شد آنرا بست و خود درصندلي راننده قرار گرفت. لحظه‌اي بعد اتومبيل از جا پريد و پس از چرخيدن دور ميدان مسير شمالي حاشيه ميرداماد را پيش گرفت و از كنار پل ميرداماد وارد مدرس شد و بعد پا را روي گاز گذاشت كه عقربه روي صد وبيست رفت و لي نزديكي هاي ظفر بفراست افتاد و با خود گفت اي دل غافل اينجور كه من دارم ميرم يه دقه ديگه ميرسم زعفراينه. منكه با اين دختره حرفي نزدم، تلفني نگرفتم. پس پايش را از روي گاز برداشت و گفت:
-     ليلي خانم، الان ساعت نهه . منم ناهار چيزي نخوردم كه ليلا هم از دهانش پريد و گفت اتفاقا" منم نخوردم. باشه من توي ماشين ميشينم شما بريد يه چيزي بخورين. عيبي نداره. من يه ده دقيقه اي صبر مي كنم. فرهاد گفت:
-             اگه اشكال نداره يه تلفني به ماميتون بزنيد و بگين كه سرراه يه چيزي ميخورين و بعدميآين خونه.
-              واي ، خدا مرگم بده. مگه ميشه. مامي پوس از سرم ميكنه.
-             حالا يه امتحاني بكنيد. و بعد موبايل را به ليلا داد.
         وقتي ليلا شماره مي گرفت صداي ضربان قلب فرهاد حتي در گوشي تلفن هم شنيده ميشد.  پس از چند ثانيه صداي بله اي شنيده شد. ليلا گفت:
-             مامي، منم، ليلي. ميگما. تصادفي  آكاشا را ديدم. صداي شنيده شدو ليلا گفت:
-     ميگه يه هفته اس از لوس آنجلس اومده . فردا هم  پرواز داره. ميشه سرراه يه ساندويچي براش بخرم . ترا خدا ، مامي.  قول ميدم تا نيمساعت ديگه بيام خونه. صداي شنيده شد و بعد ليلا گفت:
-             اگه راضي شد حتما ميارمش يه تك پايي شما ببينديش. تنكيو مامي.
         دراين هنگام فرهاد كه  خود را خوش اقبال ترين مرد عالم ميديد و از بدست آوردن ليلا بخود مي باليد گفت:
-     توخيابون ما منظورم فرشته يه رستوران خيلي خوبي هس. بيشترش خارجيا ميان . اگه موافق باشين بريم اونجا كه ليلا هم راضي شد. فرهاد سرچهارراه الهيه براست پيچيد و پس از عبور از نان لواشي داخل خيابان فرشته شد و چند دقيقه بعد جلوي رستوران ايستاد و با اشاره اومسؤ ل پاركينگ هم بجلو آمد كه ضمن باز كردن در طرف سرنشين آنرا همچنان بازنگهداشت تا ليلا پياده شود وسپس ماشين  رابه پاركينگ ببرد.
         ليلا و فرهاد هم از ميان در باز نگهداشته رستوران گذشتند. و چند دقيقه بعد طرفين ميزي نشستند و منو را بازكردند. فرهاد كه زير چشمي حاضرين را نگاه ميكرد بخوبي ميديد كه همه به او غبطه ميخورند. پس او هم از اينكه توانسته بود چنين صيدي  بدست آوردبخود باليد. دراين هنگام ليلا منورا روي ميز گذاشت و گفت:
-             بنظر توچي سفارش بديم؟ كه فرهاد گفت:
-       هرچي دوست داري. تا تو فكراتو بكني من هم ميرم دستمو بشورم. ولي يكراست بطرف سرگارسن رفت و براي چند ثانيه با اوصحبت كرد. سپس  به دستشويي رفت و درحاليكه دستمال كلينكسي را در دست مچاله ميكردبه ميز بازگشت. ليلا گفت:
-               تو چي انتخاب مي كني؟
  فرهاد دستش را روي نوشته هاي انگليسي گذاشت و گفت:
-              اينجا غذاهاي فرنگيش خيلي خوبه. حالاامشب تو هم بد بگذرون . ليلا هم از خدا خواسته گفت:
-              پس هرچي برا خودت سفارش دادي برا منم بده.
         وقتي سر گارسن با اشاره فرهاد بجلو آمد فرهاد گفت:
-             لطفا از اين و اين  واين و… سرگارسن هم متقابلا گفت:
-             اطاعت ميشه و رفت.
         چند دقيقه نگذشت كه گارسني با سيني ماءالشعير دلستربطرف ميز آمد و ضمن گذاشتن دو ليوان بلوري دسته دار مقداري ماء الشعير در هر ليوان ريخت. كف سفيدي تا لبه ليوان بالا آمد و گارسن هم از كنار ميز به پيشخوان  آشپزخانه بازگشت. حال فرهاد رو به ليلا كرد و گفت:
-         پس چرا معطلي؟  در اين هنگام فرهاد ليوان خود را برداشت و مكثي كرد تا ليلا هم ليوانش را بر دارد و سپس ضمن زدن ليوانش به ليوان ليلاگفت:
-      بسلامتي ليلي خانم و آشنائيمون. پس از نوشيدن جرعه اي طولاني فرهاد باسبيلي پوشيده ازكف دوباره گفت:
-             اولين باريه كه به بوتيك ما اومدي؟ كه ليلا درجواب گفت:
-      واللا چي بگم، من معمولا" لباسامبو از خارج ميخرم اما هيشكي مانتواش مثل مانتواي خودمون نيس. گاهي تو بوتيكا سر مي زنم ببينم جنس خوب چي دارن.
-              خارج از كجا خريد مي كني؟
-              امريكا. يعني ددي اونجان.
-              ولي اين بلوزت كه فرانسويه.
-      واللا خودشون كه لوس انجلسن اما هر وقت ميان ايران يه تك پايي هم سر راه فرانسه ميمونن تا هم سري به ويلامون بزنن وهم خريد كنن. البته مامي هم يه پاشون اينجاست يه پاشون اروپا و امريكا.
-             خودت چي؟
-     منم مرتب ميرم اما مث  مامي گير داداشم رامينم. منتظريم سربازيش تموم بشه  وپاسشو بگيره و بعد همه بريم.
-             خودت چكار ميكني؟
-             دانشگاه ميرم.
-             چه رشته اي؟
-             زبان.
-             إ. إ . مث من.
-             هم كار و هم درس؟
-     دانشگاه برا من درس نداره. گاهي يه سري ميزنم. استاداش همه تو چنگ خود مند. ولي خب بايد صبر كنم تا تموم بشه.
         در اين هنگام گارسن با سيني اوردوور بطرف ميز آمد و وقتي آنرا روي ميز  چيد گفت:
-             ميگوي نيو اورلئان كه سفارش داديد. تا كورس بعدي اگه فرمايشي هس بفرماييدكه فرهاد گفت:
-             اگه كاري داشتيم خبرتون مي كنيم.
         فرهاد وليلا هر دو بظرف اوردوور خيره شدند . فرهاد قبل از اينكه دست به غذا بزند گفت:
-             راسي ميدنوني ِدلار چيه؟
-             مث اينكه  توي شمال درست ميكنن؟
-     آره. ميگما نكنه اين همون ِدلار خودمونه. ميگه ميگوي چي چي اولان. سپس با سر چنگال مقداري از سس روي ميگو را برداشت و پس از مزه مزه كردن گفت:
-              همه چي داره بغير نعناع. ليلا هم مقداري سس در دهان گذاشت و گفت:
-     كرفس هم داره. آب ليمو هم بهش زده. من هروقت ميرم امريكا رستوران خيلي از اين جور غذاها ميخورم. در اين هنگام فرهاد سر چنگال را روي ميگو گذاشت و لي فشار نداده ميگو مثل ميگوي زنده از بشقاب بيرون پريد. حال ضمن خنده گفت:
-     مث اينكه هنو زنده اس. هر دو خنديدند. وقتي دوباره سعي كرد چنگال را فروكند باز هم ميگو از زير چنگال بگوشه ديگر ميز پريد. در اين هنگام ليلا با سر ناخن بلند تر از چنگال ميگو را گرفت و به فرهاد گفت:
-     دهنتو واز كن كه فرهاد چشمها را بست و دهانش را تا آنجا كه امكان داشت بازكرد. حال ليلا ميگو را در دهان فرهاد گذاشت ولي پيش از اينكه بتواندانگشتانش را از دهان فرهاد بيرون بكشد فرهاد آرام انگلشتان ليلا را گزيد و ليلا هم ضمن گفتن آخ دستش را عقب كشيد.  اينك فرهاد گفت:
-             چقدر خوشمزه است. بزار اينيار من بزارم دهنت. وقتي چند عدد ميگوي اردوورتمام شد فرهاد گفت:
-     كاشكي يه صدتاي سفارش داده بوديم. در اين هنگام گارسن باسيني به ميز نزديك شد و پس از چيدن محتويات گفت:
-      اسكاچ برات و با تعظيمي دور شد. فرهاد و ليلا  كه هر دو اين اسم غذا را اسكاچ برايت شنيده بودند به غذا خيره شدند. بعد ليلا قاشق كنار سوپ را برداشت و پس از هورتي بالا كشيدن گفت:
-      يه دفعه امريكا من اصليشو خوردم . اون كجا اين كجا. اين مثل همين سوپ جو خودمونه. وقتي فرها د هم قاشقي خورد گفته ليلا را تأييد كرد و گفت:
-              واللا باقلا قاتق خودمون خوشمزه تره كه ليلا پرسيد:
-             پس رشتي هسي؟
-             مازندرانيم.
-              تنها زندگي مي كني؟
-              بله.  اين دست اون دس ميكنم اين مدركمو بگيرم و ويژي بپرم امريكا. داداشم روز شماري ميكنه.
-             سيتزنه؟
-              چه جور.
-             كارش چيه؟
-             نمايشگاه داره.
-             سربازيت چي؟
-     تموم كردم. دراين هنگام گارسن با سيني غذا نزديك شد و مشغول چيدن آن روي ميز شد. ليلا و فرهاد هر دو ساكت و صامت به غذا خيره شدند. گارسن قبل از رفتن گفت:
-             روس بيفه، فرمايشي نداشتيد؟ كه فرهاد گفت:
-             نچ.
         ليلا وقتي به تكه گوشت كباب شده  و پوره سيب زميني و نخود فرنگي و ذرت پخته كنار آن خيره شد گفت:
-             فرهاد ، تو هميشه اينجا غذاميخوري؟
-              هروخ تنها باشم.
-             مث امشب؟ فرهاد كه گير افتاده بود گفت:
-              منظورم مامانه. اگه بياد تهران نميذاره من بيرون غذابخورم.
-             مامانت شماله؟
-     آره. از تهران خوشش نمياد. راستي بنظر تو بهتر نيس كمي نون سفارش بديم تا مث كباب كوبيدهء خودمون بذاريمش لا نون؟
-     هر چي تو بگي. حال فرهاد چنگال بدست دستش را بالا برد و به گارسن اشاره كرد كه سرگارسن باعجله پيش آمد و پرسيد:
-              فرمايشي داشتين؟
-             بله، يه كمي نون داغ تنوري.
-              الساعه.
         حال ليلا از فرهاد پرسيد:
-             مامانت با كي زندگي ميكنه؟
-             با داداش بزرگم.
-             چكار ميكنه دادشت؟
-             كشاورزي ميكنه. پنبه كاري دارن. وضعش توپ توپه.
         نان داغ رسيد و هردو با گذاشتن گوشت ميان نان با اشتهاي تما م بشقابها  راخالي كردند. دراين هنگام فرهاد گفت:
-             پس تا سربازي برادرت تمو م بشه ايران مي موني؟
-     چيزي نمونده. پايه يكه . دوسه ماه ديگه مرخص ميشه. بايد بريم تا دير نشده بره دانشگاه. ميخواد بره «هاروار». آخه ددي خيلي اصرار داره كه دانشگاشو تموم كنه بعد بياردش پيش خودش. حال گارسن با سيني ديگري بطرف ميز آمد و گفت:
-              چاكلت كارامل . امري نداشتين؟
-              نه.
         در اين هنگام ليلا و حشت زده گفت:
-     واي خاك عالم . بكل يادم رفت كه مامي را چشم براه گذاشتم. موبايلتو بده ببينم. فرهاد موبال را داد. ليلا شماره ای را گرفت و پس از گذشت سالي  صدايي جواب داد:
-             بله؟
-     مامي، واقعاٌ  اسكيوزمي. اين آكاشا اينقدر تعريف هاي با مزه داره كه من حواسم بكل رفت. مامي منو اسكيوز كن. اوكي؟ مي بينمت، اوكي؟
         بعد رو به فرهاد كرد و گفت:
-             مامي تا يه فيلم بزبون اصلي نبينه خوابش نمي بره.
-             چه فيلماي دوست دارن؟
-             جديد اشو. امشب داشت تايتانيك نگاه مي كرد كه فرهاد گفت:
-             إ؟ بگمونم منم كاستشو تو ماشين دارم. اسم خواننده اش نك زبونم بود ها؟ ده بگو.
-             سولي ديون.
-             آفرين. خوب يادت آمد.
-      همساده ددي ايناس. شيش ماه پيش كه امريكا بود چند بار اومده خونه. راسي فرهاد بغير اين مغازه كارديگه هم داري؟
-             واللا، نميخوام خودمو زياد درگيركنم. اما دس اين اون چند تومني دارم.
-              درآمدش چطوره؟
-             بدك نيس.
-             وقتي رفتي امريكا لابد يكيو زير سر داري؟
-              زير سر كه ندارم اما دنبالش ميگردم. شرط اولش اينه كه راضي باشه بياد امريكا.
         حال گارسن با آخرين كورس غذا آمد و قهوه فرانسه را روي ميز چيد و با تعظيم رفت. فرهاد فنجان ليلا و خود را پركرد و رو به ليلا كرده گفت:
-             راستي ليلي، پيش اينكه برسونمت نمي خواهي شماره تو بدي؟
-      راستش من به مامي قول دادم كه تا ايرون هسم با هيچ پسری خودموني نشم. چون من خيلي زود خاطر خواه ميشم.  مامي ميترسه دندونم پيش طرف گير كنه و ايرون موندگار بشم. اما  شماره سلمونيم ميدم. هروقت كاري داشتي باون بگو. اون پيغومتو زودي بمن ميده. بعدش خودم بات تماس مي گيرم. سپس شماره تلفن كوكب خانم را باو داد و متقابلا كارت بوتيك فرهاد را هم گرفت.
         در اين هنگام فرهاد با اشاره دست سر گارسن را احضار كرد و صورت حساب را خواست. بهنگام پرداخت، انعام جانانه اي هم باقي گذاشت. وقتي از رستوران بيرون آمدند اتومبيل هم با موتوري روشن حاضر و آماده بود. پس از پرداخت انعام پاركينگ دار، فرهاد اوپل كورسا را در دنده گذاشت. درجه حرارت بيست درجه سانتيگراد بود. در اين هنگام فرهاد كاست ها رادر دامن ليلا ريخت تا كاست تايتانيك را پيدا كند. و لي در آن فاصله زماني پيدا نشد. وقتي به اول زعفرانيه رسيدند فرهاد پرسيد:
-             از اين ببعدشو تو راهنمايي كن كه ليلا گفت:
-             باشه و بعد از پيچيدن به چند كوچه و پس كوچه گفت:
-             منو همين جا پياده كن اما وانيسا. بعد دستش را دراز كرد و ضمن دست دادن با فرهاد گفت:
-             گوتباي كه فرهاد هم گفت:
-             گودباي.
         فرهاد ضمن حرف شنوي از ليلا تصميم گرفت تا رفتن ليلا به داخل خانه دزدکی صبر كند. بهمين جهت به بهانه عقب و جلو كردن آنقدر ايستاد تا ليلا زنگ را بصدا در آورد.  در باز و ليلا هم داخل خانه شد. البته ليلا زيرچشمي مواظب فرهاد بود و صداي ترمز ماشين را مقابل خانه شنيد.
         در آن ساعت يازده شب غرش موتور اوپل كورسا با آن اگزوز دستكاري شده مثل موتور  هواپيماي جت بگوش مي رسيد.
   (  3 ادامهء داستان در                 (   لیلی و فرهاد 




No comments:

Post a Comment