اصفهان 60-50 سال پیش اصفهان دیگری بود. خارجی ها اصفهان را شهر
گنبدهای لاجوردین می نامیدند. وقتی تازه واردی به اصفهان می رسید فقط درخت میدید و
گنبدهای فیروزه ای. ساختمان ها همه یک یا دو طبقه یود، منهای عالی قاپو در میدان
نفش جهان. خیابان ها همه خلوت. زاینده رود
پر از آب زلال. صدای عبور آب از دهانه های سی و سه پل و خواجو امید بخش. کرایهء
اتوبوس یک ریال. بستنی یا فالودهء اکبر مشدی پنج ریال. قلب شهر دروازه دولت نام
داشت و خیابان چارباغ بود که دروازه دولت را به سی و سه پل متصل میکرد. در یکی از
اضلاع دروازه دولت چلوکبابی معروف رحیم چلویی قرار داشت. در این مکان مادام که مشتری یک
قاشق جلو کنار بشقابش نگه می داشت، متصدی کباب کوبیده یک سیخ کباب رایگان در
بشقابش قرار میداد. مغازه های چارباغ بیشتر خرازی و نقره فروشی بود. عالم و آدم مارک نقرهء «فدوی» را می شناخت. بمحض غروب آفتاب
شب نشینی چارباغ شروغ میشد. تمام مقامات شهر ، کارمند و رئیس و رؤسا همه کت و شلوار
شیک پوشیده و کراوات زده و اصلاح کرده به چارباغ
می آمدند. شهر آرام بود. همه ادب و نزاکت را به میل و ارادهء خود رعایت
میکردند. بهشت بود چون آزاری نیود. کسی را با کسی کاری نبود. البته و صد البته که یک نظر حلال بود. زنان جوان
اصفهانی یا بدون چادر یا با چادر «گل مگلی» بیرون می
آمدند، چادری که احساس میشد الان می افتد اما بگونه ای سحر آمیر هر گز نمی افتاد و
دلها را می شکست. سینه ریز یا بقول اصفهانی ها «کولیه» و
جواهرات آنها را میشد تک تک شمرد. دستهای سفید و چاق و چله و بدون رگ های آبی یکی روی سینه دو لبهء چادر را میگرفت و دیگری دلربایانه بیرون از جادر در حرکت
بود. ظاهرآ همه یکدیگر هم می شناختند و هم غریبه بودند. پدیده بسیار جالب در این میهمانی شاهانه حضور
ملیجکی بود بنام «یوزباشی». «یوزباشی» بسیار
عاقل و دانا بود. در این مهمانی خیابانی با نزدیک شدن بهر گروهی از صاحب منصبان کشوری و لشکری در ازای دریافت یک سکه 5 ریالی یا بیشتر لطیفه ای خظاب به بخشنده
بیان میکرد که الحق می بایستی با آب طلا نوشت، مطلب فی البداهه ای که احدی جرأت بیانش را در حال
عادی نداشت. مثلا وقتی صاحب منصبی برای اولین بار 5 ریال باو داد «یوزباشی» گفت: <به بز هم
دنبه دیدیم!> آن جشن های شبانه تا ساعت 9 شب ادامه داشت و همه سر حال
و شاد بخانه می رفتند و پس از تناول خوراک های لذید و سالم دست پخت بانوی خانه
متفقآ به بستر می شدند. اینکار هر شب تکرار میشد. هیج کس حریم عفت را نمی شکست
و طرفین راضی بودند و بامید یک شب دیگر در چارباغ با حضور ملیجک دربار یعنی «یوزباشی» بخواب خوش می رفتند تا ذوب آهن (1344) علم شد و
سیل کارگر دهاتی بی ادب به چارباغ سرازیر شد. اینان با چشم های دریده به زنان قشنگ
اصفهانی خیره شدند و کارشان تا آنجا پیش رفت که زنان را دستمالی می کردند و بدین طریق اصفهان
دگر گون شد.
Sunday, August 30, 2015
Sunday, August 23, 2015
سلطان صاحب قران
ویلیام بریتل بنک ، بریتانیایی، درسال 1872میلادی یا
1251 شمسی که مقارن میشود با حکومت
ناصرالدین شاه قاجار کتابی تخت عنوان «قجطی در پرسیا یا ایران» نوشته
است که شامل مشاهدات
نویسنده از بندر عباس تا بندرانزلی میگردد. میگوید: من در فاصلهء
بوشهر و انزلی ناظر فلاکت های این قحطی بودم. زمان سفر او ماه آوریل
یا فروردین ماه می
باشد. اولین جسدی را که دیده است مربوط میشود به زنی. میگوید: نزدیک
شدن به جسد بعلت تعفن شدید غیرممکن بود. اسب من بمحض رؤیت جسد در جا
ایستاد. هر چه با قنداق تفنگ باسب زدم از جا جرکت نکرد. اینک رعد و
برقی هم در گرفت و اسب از ترس رم کرد. پایین پریدم که مبادا اسب مرا
پا در رکاب بردارد و بعدآ استخوان های شکسته ام در بیابان همانند
سایر استخوان ها بر جای
بماند. در صفجات بعدی به تیر های تلگراف اشاره میکند که
انگلیسیها تا هندوستان در خاک ایران نصب کرده بودند. در جایی
میگوید: اردوگاه بعدی ما کازرون بود. برای خستگی
در کردن قاطرها، یک روز توقف کردیم. برای من فرصتی فراهم آمد که
مردم قحطی زده را از نردیک ببینم. یک روز بعد از رسیدن ما عده زیادی
به امید قوت و غذایی به نزدیکی اردوگاه آمدند. بعضی ها روی زمین
چمباتمه زدند. عده ای هم روی دیوار نشستند. بقیه هم روی زمین از بی حالی دراز
کشیدند: زن و مرد و
کودک. حدود یک صد نفر. همه ژنده پوش و پاره پوره. بعضی ها لخت عور
بودند. اینها چنان بوی تعفنی میدادند که حتی از پشت دیوار هم برای من
قابل تحمل نبود. از هر سن و سالی. ولی وضع بچه ها فلاکت بارتر بود.
زنها شبیه به عفریته های افسانه ها بودند و مردها
مثل کوتوله های گور زا. در
ادامه میخوانیم که در اصفهان با شیرننی گز آشنا میشود و آنرا خیلی
دوست می داشته. ظاهرآ سلطان صاحب قران برای زیارت عتبات عالیات
تشریف برده بودند. زیارت قبول! مقظم له طی تلگرافی درباره اوضاع و
احوال عمومی مملگت محروسه پرسش می فرمایند که جواب بندگان سلطان چنین بوده است «اوضاع واحوال
خیلی خوب است. خبری قابل عرض همایون موجود نیست. امنیت کامل برقرار است.
طهران درکمال نظم و آرامش است و فراوانی لاتحد و لا تحصی. جنس به
قاعده به انبارها ظل الله میرسد! اصلآ از تهران و بلاد دیگرنگران نباشند!» {مخصوصآ
برازجان و غیره؟} البته، علامان کاخ ننوشتند که در قم و ثلاث آدم ها آدم میخورند.
مرده را بی کفن و
دفن در دخمه می ریختند. یکی از این دخمه ها تا 50 سال پیش هنوز موجود بود و اگر
مکان مربوطه خاک برداری شود استخوان ها
هنوز هم باقی است. سلطان صاحب قران هشت بار بخرج و اصرار رعایا سفر کردند. ( این
حکایت در شماره های بعدی ادامه خواهد یافت)
Subscribe to:
Posts (Atom)

