Sunday, August 30, 2015

یوزباشی



اصفهان 60-50 سال پیش اصفهان دیگری بود. خارجی ها اصفهان را شهر گنبدهای لاجوردین می نامیدند. وقتی تازه واردی به اصفهان می رسید فقط درخت میدید و گنبدهای فیروزه ای. ساختمان ها همه یک یا دو طبقه یود، منهای عالی قاپو در میدان نفش جهان.  خیابان ها همه خلوت. زاینده رود پر از آب زلال. صدای عبور آب از دهانه های سی و سه پل و خواجو امید بخش. کرایهء اتوبوس یک ریال. بستنی یا فالودهء اکبر مشدی پنج ریال. قلب شهر دروازه دولت نام داشت و خیابان چارباغ بود که دروازه دولت را به سی و سه پل متصل میکرد. در یکی از اضلاع دروازه دولت چلوکبابی معروف رحیم چلویی قرار داشت. در این مکان مادام که مشتری یک قاشق جلو کنار بشقابش نگه می داشت، متصدی کباب کوبیده یک سیخ کباب رایگان در بشقابش قرار میداد. مغازه های چارباغ بیشتر خرازی و نقره فروشی بود. عالم و آدم  مارک نقرهء «فدوی» را می شناخت. بمحض غروب آفتاب شب نشینی چارباغ شروغ میشد. تمام مقامات شهر ، کارمند و رئیس و رؤسا همه کت و شلوار شیک پوشیده و کراوات زده و اصلاح کرده به چارباغ  می آمدند. شهر آرام بود. همه ادب و نزاکت را به میل و ارادهء خود رعایت میکردند. بهشت بود چون آزاری نیود. کسی را با کسی کاری نبود.  البته و صد البته که یک نظر حلال بود. زنان جوان اصفهانی یا بدون چادر یا با چادر «گل مگلی» بیرون می آمدند، چادری که احساس میشد الان می افتد اما بگونه ای سحر آمیر هر گز نمی افتاد و دلها را می شکست. سینه ریز یا بقول اصفهانی ها «کولیه» و جواهرات آنها را میشد تک تک شمرد. دستهای سفید و چاق و چله و بدون رگ های آبی  یکی روی سینه دو لبهء چادر را  میگرفت و دیگری دلربایانه بیرون از جادر در حرکت بود. ظاهرآ همه یکدیگر هم می شناختند و هم غریبه بودند. پدیده بسیار جالب در این میهمانی شاهانه حضور ملیجکی بود بنام «یوزباشی». «یوزباشی» بسیار عاقل و دانا بود. در این مهمانی خیابانی با نزدیک شدن بهر گروهی از صاحب منصبان کشوری و لشکری در ازای دریافت یک سکه 5 ریالی یا بیشتر لطیفه ای خظاب به بخشنده بیان میکرد که الحق می بایستی با آب طلا نوشت، مطلب فی البداهه ای که احدی جرأت بیانش را در حال عادی نداشت. مثلا وقتی صاحب منصبی برای اولین بار 5 ریال باو داد «یوزباشی» گفت: <به بز هم دنبه دیدیم!> آن جشن های شبانه تا ساعت 9 شب ادامه داشت و همه سر حال و شاد بخانه می رفتند و پس از تناول خوراک های لذید و سالم دست پخت بانوی خانه متفقآ به بستر می شدند. اینکار هر شب تکرار میشد. هیج کس حریم عفت را نمی شکست و طرفین راضی بودند و بامید یک شب دیگر در چارباغ با حضور ملیجک دربار یعنی «یوزباشی»  بخواب خوش می رفتند تا ذوب آهن  (1344) علم شد و سیل کارگر دهاتی بی ادب به چارباغ سرازیر شد. اینان با چشم های دریده به زنان قشنگ اصفهانی خیره شدند و کارشان تا آنجا پیش رفت که زنان را دستمالی می کردند و بدین طریق اصفهان دگر گون شد.


No comments:

Post a Comment