Monday, September 14, 2015

سیرتی می کازیماک


 حکایت اول


قاجارها 130 سال بر عحمستان ظلم راندند. اینها بجز عیش و عشرت و باج و حراج گرفتن از مردم کاری دیگری نکردند. اینها سلطنت را بمعنی چپاول اموال مردم تلقی میکردند. بیرون از قصر مردم بی نوا بودند که باید کار میکردند و از ترس جان باج و خراج میدادند. نفر اول اینها (از هفت نفر) که جنون داشت یک تپه چشم  از مردم کرمان در آورد. قاجار هادر اصل مغول بودند، مثل حکام ترکیهء قعلی، ولی وقتی امدند جا خوش کردند و دیگر نرفتند. البته، قبل از اینها درست بعد از شکست قادیسه، عربها آمدند: اموی ها: 622 تا750 میلادی 128 سال  ارباب شدند و بعد عباسی ها: 750 تای 1250 میلادی حدود 500 سال بی داد راندن، اما هلاکوخان مغول آمد و نسل اینها را ور انداخت و نه پارسی های مسلمان. البته قبل ار مغول ها  عزنوی های ترک حکومت کردند و فردوسی بدبخت در زمان سلطان محمود حماسه ایرانی می سرود! تیمور لنگ و قره قویونلو و آق فویونلو وسلجوقی ها واتابکان و خوارزمشاهیان که کلهم اجمعین ترک و مرک بودند آمدند و بضرب شمشیر حکومت کردند. بعد صفویان: 1722-1501 میلادی، آمدند که ظاهرآ عرب نبودند اما دین شیعه را رایج کردند. آخرین نفر اینها سلطان حسین بی لیافت بود و ایران را دودستی تخویل افاغنه داد. بعد می رسیم به نادر شاه و کریم خان و قاجار ها. تا اینکه رضا شاه 1925 پدیدار شد. بعبارت دیکر 1300 سال پارسی ها بیرون از بیوت عرب و ترک بکار نظافت اماکن مشغول بودند. البته، تعدادی «زیردم لیس» هم به سیر کردن شکم خود و سرکوب پارسی ها در بیوت این اعراب و مغول ها وجود داشت! سلاطین قاجار  که موضوع ماست، هفت تن بودند که یکی آنها ناصرالدین شاه نام داشت. او قریب 50 سال عحمستان را درباتلاق هرج و مرج و رشوه و فساد ودروغ و دزدی و فقر و قحطی و وبا و طاعون و تراخم و آبله و کچلی و سیاه زخم و حصبه و ...فرو کرد. زمانیکه پدرش، محمد شاه، در تهران براریکه ظلم و ستم نشسته بود، ناصر میرزا (1896-1831 میلادی) در روستای «کهنمو» از توابع اسکو در نزدیکی تبریز به دنیا آمد. مادرش ملک جهان خانم، مهد علیا، نام داشت.  گرچه دستیابی به ایام کودکی ناصر میرزا بعلت پنهان کاری مرسوم حکام مستبد آسان نیست، ولی می توان قیاس کرد که او بناچار ور دست ننه و لـله و معلم سرخانه و خلاصه افرادی سوای پدر بزرگ شد. بگذریم، روزی ناصر میرزا که بناچار در شمار آدمیزاد بشمار می آمد، آرام آرام بیدار شد و خود را در عالم واقعی دید. این بیداری به حیوانات دست نمی دهد و مختص آدمیان است. این لحظهء تاریخی در اطفال یکسان و در یک زمان حاصل نمی شود. البته، رشد حیوانی کودک متوقف نمی شود. بهر حال، فرق حیوان وحشی با حیوان تربیت شده در این است که حیوان وحشی میدانی بلا معارض دارد و این «شازده پسر» هم میدانش بلامعارض بود و هرجور که دلش میخواست بدون هیچ مانعی عمل میکرد، همان کاری که همه بچه های لوس و ننر طبقه مرفه انجام میدهند. در این مورد هیچ چیز و هیچ کس جلودارش نبود. علمی تر بگویم الگویی یا «سوپر اگو» برای تفکیک کار های خوب از بد نداشت و این طریقهء بار آمدن شامل فرزندان ذکور تمامی «انگل زادگان» گذشته و حال میشود. در مورد ناصر میرزا هرچه زمان به جلوتر رفت، این افسار گسیختگی که یکی از مقدمات خصلت استبدادی است شدت بیشتری بخود گرفت. با توجه به این خصیصه، «شازده ناصر میرزا» هر وقت دلش میخواست میخوابید و هروقت دلش میخواست بیدار میشد. گاهی معلم سرخانه با عز و التماس از او خواهش میکرد که چند بیت از نصاب الصبین را از بر کند تا با سواد شود. البته، معلم سرخانه بیشتر نگران شغل خود بود تا سواد «شازده ناصر میرزا». در بین ابیاتی که معلم میخواند گاهی ناصرمیرزا از آهنگ بیتی خوشش می آمد. چون فقط ترکی بلد بود معنی آنرا نمی فهمید بناچار آنرا طوطی وارحفظ میکرد و آنرا با لهجه ترکی قرائت میکرد. مانند< عرش سقف و بیت خانه کحل سرمه رمل ریگ * حسن خوبی قبح زشتی جاف خشکی رطب تر> و بدین ترتیب با حفظ کردن چند بیت و تقلید صوت و نه درک و فهم مطلب بزعم عجم ها کلی باسواد شد. کسی بدرستی نمی داند که تعداد این ابیات انگشت شمار چند فقره بود. در مورد سواد نوشتنی هم حاضر شد از روی دفترچه رسم الخط متداول زمان مثل همهء کودکان «انگل زاده ها» نقاشی کند و تلفظ آن کلمات را مثل طوطی کاسکو بحافظه بسپارد و بمحض رؤیت شکل براساس اصل تداعی صوت مربوطه را بر بزبان آورد. بدین ترتیب بزعم جامعه عجمستان خواندن و نوشتن را فرا گرفت وارواح شکم عمه اش با سواد شد تا مملکت داری کند. محصول فرعی نقاشی کلمات این شد که شازده ناصر میرزا از کودکی به نقاشی که قسمت اعظم آن مانند شاعری و آوازخوانی غریزی است والباقی اکتسابی علاقمند شود تا آنجا که پس از جلوس به تخت سلطنت همان بی ادبی های ذاتی را تکرار کند. مثلآ وقتی «لوئی امیل دو هوسه» فرانسوی مشغول کشیدن عکس او بود او هم مثل بچه های «ننر» به ترکی بگوید  < سیرتی می کازیماک. سیرتی نی  چیزمی> (پشت شانه من بخار. پشت شانه ات می خارم) و متقابلآ مشغول کشیدن عکس «لوئی امیل دو هوسه» فرانسوی شد. این نقاشی و این بچه بازی هم اینک در آرشیو ها موجود است. (ادامه دارد)

Friday, September 4, 2015

خوش و بش عجمستانی





در عجمستان وقتی مردم بهم میرسند، مهمانی یا غیر مهمانی،  رفتار ها و حرف ها، چه توی کوچه پس کوچه های در و دهات و جلوی در طویله ها، و چه در آپارتمان های  «پنت هوس» و لوکس بالای شهرها، منجمله محلهء عجم نشین لوس آنجلوس، همه یکسان و یکنواخت است: بعد از حال و احوال موذیانه و مزورانه و تعریف و تمجید حسودانه از کیف و کفش و لباس و آرایش مو و بدروغ یکدیگر را دهسال جوانتر و خوشگل تر از روز گذشته دیدن و در نتیجه گل از گل شنونده واز شدن، موضوعات حرف ها از این قرار خواهد بود: کلسترول خون و اعلام خبر مهم خاصیت حجامت ونوشیدن بول شتر و کشف جدید خواص کله پاچه شتر و خوردن روزانه 2عدد خرمای بی قابلیت (مثل عربها)، بعد از غذا که باعث میشه زن پسر زا بشود (مثل عربها) تا این مطالب ته بکشد بعد ناچار باید به غایبین پرداخت تا همان حرف ها در مورد آنان نیر بیان شود. مثلآ. از کاظم آقا چه خبر؟ پاسخ دهنده: والله چی بگم. رفته یه زن جدید گرفته. نفر اول: نه بابا، شوخی میکنی. کاظم آقا خودش چه کوفتیه که بره زن جدید بگیره. عزرائیل از دستش عاصی شده. از بس پشت در اتاق های عمل بی فایده انتظار کشیده: آب مروارید هر دو چشم،  ایمپلنت بی فایدهء آرواره های پوک بالا و پایین، عمل پروستات، آنژیو، بستری شدن بخاطر خرکی خوردن «ویاگرا»، آندوسکپی، کولون اسکپی، مقعد اسکوپی و چند تا اسکوپی دیگه. هیچ هم شوخی نمی کنم. چند ماه پیش خودم رفتم عروسی شون. نفر اول: حالا این جدیده کیه؟ جووونه ؟ معلومه. بیست سی سال کوچکتر از کاظم آقاست. «رقی» زن اولش دیگه، از خجالت، از خونه بیرون نمیاد ولی پسراش و دخترهاش همه از دم تو عروسی بودن؟ ای نامردها. چرا؟ پسرها که یالغوز هستند و نون شب ندارند اگه باباهه خرجیشونا نده باید برن رجائی شهر. دختر ها هم باصرار دامادها به امیدهایی اومده بودن. بمیرم برا رقی. چی داره می کشه. وقتی دورادور دیدمش چندشم شد. چون  دیگه بند نمیندازه و ریش زرد در آورده. سرشو دیگه شونه نمی کنه. رنگ هم نمی زنه. پیر که بود. ده بیست سال هم پیر تر شده. دومی: خدا خودش وسیله سازه. مطمئنم یه راهی پیش پاش میذاره. راسی، از بتول خانم چه خبر؟ ...