Saturday, October 31, 2015

لیلی و فرهاد ( فصل 2 )




فصل 2

            فرهاد وقتي سر روي بالش گذاشت و چشمها را بست فقط به ليلا فكر ميكرد. در آن عالم خواب و بيداري خود را سوار بر اسبي سفيد و لخت كه روي دوپا مي‌ايستاد و دستها را در هوا بحركت در مي آورد مي ديد. در انتهاي افق تصوير زني را مي ديد كه بسوي او دوان است و فرياد مي زند: فرهاد، فرهاد، بدادم برس. الان منو ميخوره. در اين هنگام فرهاد چهار نعل بحركت در مي آمد و آن زن كه كسي جزليلا نبود را از جلوي دهان باز اژدهايي مي رهانيد و اورا جلوي خود مي نشاند. در اين هنگام موهاي بلند و طلايي ليلا  در اثر سرعت تاخت روي صورت و شانه هاي فرهاد مي ريخت وازاصابت سم اسب بر خاك توده‌اي گرد در پي او به آسمان  بر مي‌خاست.
         فرداي آن روز فرهاد سپيده دم از خواب  پريد. بيدار نشده فكرليلا مثل سيلابي درذهنش جاري شد. حال با خود گفت:  نكنه اين شماره اي كه داده دروغي باشه. نكنه همش كلك بود. نكنه تيغي بود و ديگه تا قيامت هم نبينمش. از اين فكر بسيار ترسيد. وقتي بساعت نگاه كرد ديد ساعت سه بعد از نيمه شب است. خيلي دلش ميخواست شماره تلفن را بگيرد اما ترسيد كه با اين كار كوكب خانم را عصباني كند. پس دندان روي جگر گذاشت اما عقربه هاي ساعت گويي ازكار افتاده بودند.
         وقتي ساعت هشت صبح شماره راگرفت فشار خونش از بيست هم گذشته بود. شريان گيجگاهش مثل بيل برقي مي لرزيد. هنگاميكه كه صداي زني را شنيد  نزديك بود از ترس لال شود.
-             بله؟
-             ببوخشين باكوكب خانم كار داشتم.
-              خودم هسم. چيكار داشتين؟
-              واللا ليلي خانم اين شماره رو بمن دادن گفتند كه اگه كاري داشتم بشما خبر بدم تا شما به ايشون بگيد. در اين لحظات فرهاد زندگي خود را بمويي بسته مي‌ديد. با خود ميگفت اگه كل قضيه دروغ باشه چه كنم. وقتي صدا پرسيد چيكار داشتين فرهاد خيلي اميد‌وار شد ولي مي ترسيد كه صاحب صدا او را دست انداخته و ميخواهد حس كنجكاوي خود را ارضا كند. بهر هر حال دل بدريا زد و گفت:
-              ببوخشيد، ميخواسم مطمئن بشم كه شماره را دوروس گرفتم. ميشه بوگين شما اصلن  ليلي خانمو مي شناسين يانه؟
-             چه سئواليه. من آرايشگر ايشون هسم. فرهاد وقتي اين جواب را شنيد چنان از جا جست كه نزديك بود سرش به سقف بخورد. ميخواست بگويد قربون صدات  برم ولي جلوي زبان خودرا گرفت و گفت:
-             ميخواسم بگم پس فردا جمعه است. اگه ليلي خانم وقت داشته باشند ميخواسم لباسهايي  رو كه خواسند براشون برفسم يا خودشون تشتيف بيارن بگيرن. راسي كوكب خانم بين خودمون باشه من يه مانتوي شيكم برا شما كنار گذاشتم. ( صداي خنده كوكب خانم در گوشي شنيده شد.) اما اندازه شو بلد نيسم. ميشه اندا زه تونو بمن بدين؟
-             اندازم مديومه. حالا چرا منو خجالت ميدين؟  باشه به ليلا ببخشين ليلي خانم همين  الان زنگ ميزنم و جريانو ميگم خودش لابد با شما تماس ميگيره.
-             خيلي ممنون. ايشالا از خجالت شما يه جوري در بيايم.
-             اختيار دارين. كاري نكرديم.
-             پس من خداحافظي مي كنم.
-             باميد خدا.
         صدا قطع شد و فرهاد چند دور بسبك باستاني كار ها داخل اطاق چرخيد و بعنوان شكر گزاري سر به آسمان گرفت. موبايل را روشن كنار تلويزيون گذاشت ولي بعداٌ آنرا برداشت تا هر جا داخل خانه ميرود دم دستش باشد. وقتي موبايل بصدا در آمد با دستپاچكي گفت:
-  بله؟ ولي تلفن از بوتيك بود و سئوال اين بود كه كار واجبي پيش آمده و فرهاد كي به مغازه مي آيد؟ فرهاد خيلي عصباني شد وگفت بعد خودم تماس ميگيرم. اين شماره را تا يه ساعت ديگه نگير.
         وقتي نيمساعت بعد تلفن زنگ زد فرهاد با دستپاچگي آنرا برداشت و گفت:
-             بله؟
-             فرهاد تويي؟ سحر خيز شدي؟
-             ساعت خواب. ده صبحه. نكنه خودت خواب بودي؟
-              پس چي؟ تو كجايي حالا؟
-             خونه. ميگما؟ فردا نه پس فردا جمعه اس.
-             خوب باشه. مگه چي شده؟
-              ميخواسم بگم اگه دلت بخواد جمعه بيام سراغت؟
-             كجا بيايي سراغم؟ همينم مونده كه مچم پيش مامي واشه. حالا ما ديشبو يه غلطي كرديم و يه دروغي گفتيم. وسلام و نامه تمام. فرهاد كه باور نمي كرد اين الفاظ  را از گوشي تلفن مي شنود بي اختيار موبايل را مثل آيينه دستي جلوي خود گرفت و ورو‌ور به آن خيره شد ولي با عجله  آن را روي گوش گذاشت و گفت:
-             داشتيم، ليلي خانم؟ دس شما درد نكنه. تو خيال كردي ما از اوناشيم كه ببادي ميان و ببادي ميرن؟ نه جونم ما سر در راه ليلي خانم ميديم. ليلا وقتي مطمئن شد كه فرهاد سفت و سخت ايستاده گفت:
-             فرهاد جون، بهت گفتم كه من خيلي زود خاطر خواه ميشم. مامي حق داره كه نميذاره من با يكي آشنا بشم. اگه حرف نشنوي كنم اونخت همين فردا منو مينذاره تو بريتيش ويز و ميرفسه امريكا. فرهاد كه بي اختيار خنده اش گرفته بود گفت:
-             تو فقط ساعت پروازتو بگو اگه من بغل دستت صندلي نگرفتم. مرگ من ليلي جان.
-             بگو بينم چه كلكي سوار كردي؟ (ادامه خواهد یافت)

Thursday, October 15, 2015

دپرسیون



کورتیزول  یکی از هرمون های مترشحه بدن انسان است. این هرمون که فوائدی دارد ممکن است در مواردی نتیجه عکس بدهد و مبدل به دشمنی بزرگ شود. سالهاست که دانشمندان دریافته اند که افزایش این هرمون در خون به قدرت حافظه و یادگیری انسان بخصوص کودکان لطمهء شدیدی وارد می سازد و باعت تضعیف سیستم ایمنی و کاهش تراکم استخوان (پوکی) و افزایش وزن و فشار خون شود، کلسترول را بالا ببرد و موجب بیماری های قلبی و ده ها ناراحتی دیگر مانند دپرسیون یا افسردگی و امراض روانی و کوتاهی عمر گردداین هرمون همچون اشک چشم و بهمین راحتی در رگهای انسان جاری می گردد. برنامه های تلویزونی به سادگی می تواند موجب بروز این ناراحتی ها در بینندگان بشود. وقتی کسی مانند اوباما رئیس جمهور امریکا پس از انتخاب مجددش آمد و در تلویزیون سخنرانی کرد، حرفهایش موجب ایجاد ترس و وحشت و خشم و ... درمردم شد و در نتیجه کورتیزول خون مردم بالا رفت. این اقدام اوباما خشم دانشمندان علوم اجتماعی را بر انگیخت زیرا بیم آن میرفت که منجر به بروز انواع و اقسام بیماری ها جسمی و روانی در مردم بشود و چه بسا که شده باشد.حال این سؤال پیش می آید که آیا پخش این برنامه از تلویزیون ها عمدی است یا از روی جهل و نادانی. چواب مشکل است، بخصوص در امریکا که این همه دانشمند دارد.
  

Sunday, October 11, 2015

شوهر گلین خانم


حکایت دوم
توجه:  دکتر انیس  حکایت سوم است


اما این طفل معصوم، ناصر میرزا، هم مثل پسرش مظفرالدین شاه، در اثر القاء اطرافیان و شاید ذاتی، ازعدد 13 وعطسه و تاریکی و رعد و برق و ... بسیار میترسید که در روان شناسی «فوبیا» نام دارد . بدین  ترتیب چارده سال از عمر شازده پسر گذشت که ناگهان روزی صدای ناصر میرزا دو رگه شد و رختشور خانه لکهء خشک شده ای آهاریی را در تنبان ناصر مشاهده کرد. او پس از دریافت مژدگانی تمبان را نشان والدهء ناصرداد. شادی ها کردند و خبر توسط پیک سواربه تهران و ذات اقدس شهریاری ارسال شد و معظم لله در جا مقرر فرمودند که ناصر را با مستحفظ و تفنگچی متعدد فی الفور به دارالخلافه تهران اعزام دارند، تابستان 1845. نرسیده به دربار، شازده ناصر را با دختری بنام «گلین» با هل و تل داخل حجره اِی کردند و همه پشت در چمباتمه زدند، تا جیغ گلین به آسمان رسید. چند لحظه بعد، «گلین» با موی ژولیده بدون تنبان، وحشتزده بیرون پرید و لنگان لنگان و گشاد گشاد دور شد. ما حصل این «جر و واجر» ها چهار فرزند شد که ظاهرآ سه نفر از آنها یکی بعد از دیگری بمردند و چال کردن و گناه را بگردن «گلین» بیچاره انداختند و نه اسپرم های کال و نرسیده شازده پسر. اما خب، بدین ترتیب، به عالم و عالمیان ثابت شد که ناصرمیرزا کلی «نر» شده و آمادهء ولایت عهدی است. در نتیجه پدر تاجدارش دیگرلازم  نیست که نگران تؤطئه های نایب السلطنه باشد. با توجه به خیره سری های در حال رشد و نمو در شازده پسر، معلوم بود که ولی عهد  بتدریج لایق سلطنت مطلقه خواهد شد.  یک نمونه از این خیره سری ها این بود که ولی عهد بی خبر تنبان  یک مقام عالی درباری یا «زیر دم لیسی» را پایین می کشید. گرچه آن «زیردم لیس»  مواجب بگیر از انجام هیچ کاری شرم نداشت ولی بعلت ناگهانی بود عمل پایین کشیدن تنبان، قرمز میشد لیکن  بخاطر تمرینات مکرر زود  بر اعصاب خود مسلط میشد و لبخندی بگشادی قاپوی دربار بر لب می آورد و بدین ترتیب ولیعهد دستمزد شیرین کاری خود را میگرفت و برای بیشتر کله خر یا مستبد شدن آماده تر می گرذید. این ننری و لوسی و بی ادبی و فحاشی و زیر کلاه هر درباری «زیر دم لیسی»  زدن در کتاب های تاریخی خاطرات قجری ثبت است. بخوانید. دو سال بعد یعنی1848 میلادی، عزرائیل جان پدرش محمد شاه، نفر سوم قاجار ها را گرفت و ناصر الدین 16 ساله قبله عالم شد. (ادامه دارد)

دکتر انیس


حکایت سوم
حکایت زیر را بخوانید بد نیست!
 خوش و بش عجمستانی

میگویند  قبلهء عالم  علاوه بر انفیه روزی پنج بارهم قلیان  می کشید و همراه قلیان مرتب عکس می گرفت. و دانسته یا ندانسته برای کمپانی توتون و تنباکو بریطانیا  تبلیغ میکرد. البته، کسی نمی داند که چرا حقهء چینی وافورها به عکس مبارکش منقش بود. شاید بجا باشد که مطلب زیر از کتب قجر نگاری درج شود:< در پی حکم «تحریم» تنباکو، تمام اهل اندرون به پیروی از این حکم دست از کشیدن قلیان برداشتند، غیر از شاه و امین‌السلطان و امین اقدس.>! عمل زنان اندرون عصیان نام دارد اما قبلهء عالم این مخالفت معنی داررا نمی دید و نمی فهمید! قبلهء عالم به شکار پرنده و چرنده و بویژه زن خیلی علاقمند بود. ایشان هم مثل هر گربه ای بمحض دیدن گنجشکی گوش می خواباند ولی در این کار بر عکس گربه خیلی بی احتیاط بود. در یکی از این نخجیر ها، قبلهء عالم «فاطمه خانمی» را دید و در جا کمند انداخت و او را صید کرد و همزمان یکدل نه صد دل مثل بچه ها عاشق فاطی شد. البته، این هوس شدید کار اولش نبود. گرچه معظم له با 48 زن عکس یادگاری دارد اما خب، در خلال 50 سال این رقم به گفته ای به 300 تن میرسیده است، و براساس تازه به تازه اش خوبست تعدادی با دریافت «مبلغ المعلومه»  مرخص می شدند. باشد. اما بدبختنانه مجبور بود فقط و فقظ چارتا زن عقدی داشته باشد که گاهی دست و پا گیری بوجود می آورد، اما در دل همیشه می گفت <الله جوک ایسیر گراندیش>،(خدا ارحم الراحمینه). بدین ترتیب، فاطی با ذکر انکحتک از شیر مادر هم به قبلهء عالم حلال تر شد. (در این هنگام ظل الله 28 سال داشت.)  بعد از این کمندافکنی قبله عالم بلافاصله دکترای «بی هیچی»  زمان خود را که اعطای القاب سلطنتی بود طی حکمی به فاطی داد و ایشان شد «انیس الدوله»  بعبارت دیگر «دکتر انیس»، طی این حکم از مزایای آن یعنی دریافت کل مالیات پرداختی رعایای فلکزدهء کاشان و توابع برخوردار شد و از مصونیت قضایی و مالی و غیره مستفیض گردید که بعدآ «کاپیتو لاسیون» نام گرفت. اگر «زیردم لیسان» سواد و دانش داشتند  اسم این عمل را «انیسولاسیون» میگذاشتند. مسلمآ کلیه مستوفی ها و غیره یعنی همان «زیر دم لیس ها» قلمدان ها را از پر شال بیرون کشیدند و پشت حکم مولوکانه را امضاء کردند، بمصداق <بخال هندویش بخشم سمرقند و بخارا را.> کاشان که سهل بود. فاطی یا دکتر انیس الدوله ظاهرآ بعلت تفاوت های اندامی بر دیگر اناٍث عقدی و متعه ای برتری  تنگاتنگی داشت با نظرات قبلهء عالم که البته و صد البته موجب برانگیخته شدن حس حسادت اناث قصرهم  واقع شد. او علاوه بر فرمان دکترا  نشان «حمایل آفتاب»، (ظاهرآ بعد از دیدن عکس ملکه ویکتوریا، و بدون درک و فهم معانی و مفاهیم وراء این نشان (و تمثال همایونی را نیز دریافت کرد (هنرتقلید نزد ایرانیان است و بس). حتی معظم له راضی شد که سر یکی از عقدی ها را یه جوری زیر آب کند تا بشود انیس الدوله را زن عقدی کند اما انیس الدوله از اینکه بخواهد هر شب یا هفته ای چند شب با مار به یک جوال شود و گند دهن قبلهء عالم که از پرخوری همیشه سوء هاضمه داشت را تحمل کند، زیر بار نرفت. و با خود گفت< اگر جستم از دست این تیر زن * من و کنج ویرانه پیر زن> . در عین حال، در قجرنامه ها چنین آمده است:< انیس‌الدوله پس ازتورور(ببخشید « ترور») ناصرالدین‌شاه عزادار شد. وقتی که اتابک حقوق وی را بصورت یک بسته اسکناس برای وی فرستاد، با مشاهده تصویر ناصرالدین شاه بر اسکناس‌ها، غش کرد و پس از چند ساعت فوت نمود.> آیا بخاطر قطع مستمری بود یاعشق؟ کسی نمی داند.  فردای (درست می خوانید «فردا») روزی که قبله عالم شهید شد، زنان حرمسرا را با تیپا با تمون و بی تمون ار کاخ بیرون راندند و این حقیقت تلخ در تاریخ قجر و مجر و حجر ثبت است و حاکی ازسستی حکومت ظلم و ستم. جالب اینکه آن روز کذایی ششم محرم  1896 میلادی بود، یعنی سه روز به تاسوعا مانده، این زنان شرعآ باید بمدت 45 روز بخاطر «عده» تحت نظر باقی می ماندند اما پیش از پایان عده از اندرون بیرونشان کردند. گروهی با الاغ کرایه، دسته‌ای با پای پیاده و چند نفری هم با کالسکه بیرون رفتند. در مسیر با آواز بلند میخواندند:
بیا بریم از این ولایت من و تو * تو دست من بگیر و من دامن تو