حکایت دوم
توجه: دکتر انیس حکایت سوم است
اما
این طفل معصوم، ناصر میرزا، هم مثل پسرش مظفرالدین شاه، در اثر القاء
اطرافیان و شاید ذاتی، ازعدد 13 وعطسه و تاریکی و رعد و برق و ... بسیار
میترسید که در روان شناسی «فوبیا» نام دارد . بدین ترتیب
چارده سال از عمر
شازده پسر گذشت که ناگهان روزی صدای ناصر میرزا دو رگه شد و رختشور خانه
لکهء خشک
شده ای آهاریی را در تنبان ناصر مشاهده کرد. او پس از دریافت مژدگانی
تمبان را نشان
والدهء ناصرداد. شادی ها کردند و خبر توسط پیک سواربه تهران و ذات اقدس
شهریاری ارسال شد و معظم لله در جا مقرر فرمودند که ناصر را با مستحفظ و
تفنگچی متعدد فی الفور به دارالخلافه تهران اعزام دارند، تابستان 1845.
نرسیده به
دربار، شازده ناصر را با دختری بنام «گلین» با هل و
تل داخل حجره اِی کردند و همه پشت در چمباتمه زدند، تا جیغ گلین به آسمان رسید. چند
لحظه بعد، «گلین» با موی ژولیده بدون تنبان، وحشتزده بیرون
پرید و لنگان لنگان و گشاد گشاد دور شد. ما حصل این «جر و واجر»
ها چهار
فرزند شد که ظاهرآ سه نفر از آنها یکی بعد از دیگری بمردند و چال کردن و
گناه را بگردن
«گلین» بیچاره انداختند و نه اسپرم های کال و نرسیده شازده پسر. اما خب،
بدین
ترتیب، به عالم و عالمیان ثابت شد که ناصرمیرزا کلی «نر» شده و آمادهء
ولایت عهدی است. در نتیجه پدر تاجدارش دیگرلازم نیست که نگران تؤطئه های
نایب السلطنه باشد. با توجه به خیره سری های در حال رشد و نمو در
شازده پسر، معلوم بود که ولی عهد بتدریج لایق سلطنت مطلقه خواهد شد. یک
نمونه از این خیره سری ها این بود که ولی عهد بی خبر
تنبان یک مقام عالی درباری یا «زیر دم لیسی» را پایین می کشید. گرچه آن «زیردم لیس»
مواجب بگیر از انجام هیچ کاری شرم نداشت ولی بعلت ناگهانی بود عمل پایین کشیدن
تنبان، قرمز میشد لیکن بخاطر تمرینات مکرر زود
بر اعصاب خود مسلط میشد و لبخندی بگشادی قاپوی دربار بر لب می آورد و بدین ترتیب
ولیعهد دستمزد شیرین کاری خود را میگرفت و برای بیشتر کله خر یا مستبد شدن آماده
تر می گرذید. این ننری و لوسی و بی ادبی و فحاشی و زیر کلاه هر درباری «زیر دم لیسی» زدن در کتاب های تاریخی خاطرات قجری ثبت است.
بخوانید. دو سال بعد یعنی1848 میلادی، عزرائیل جان پدرش محمد شاه، نفر سوم قاجار ها
را گرفت و ناصر الدین 16 ساله قبله عالم شد. (ادامه دارد)

No comments:
Post a Comment