Friday, November 11, 2016

رئیس دزد ها




            مكاني كه مراسم  انتخاب ملك الطرارين یا رئیس دزد ها در آن انجام مي گرفت سالنی بزرگ بود، مثل همه سالنهاي سخنراني. درست مقابل درب ورودي و انتهاي سالن سكويي وجود داشت كه كرسي داور داوران و مشاورا نش روي آن واقع بود. سمت چپ داور اعظم هيات منصفه مسقربود و مجري برنامه  سمت راست  داوران  پشت  ميكروفني ايستاده بود.بقيه فضاي سالن مثل سالن هاي تئاتر و سينما پر بود ازداوطلب و احتمالا تماشاچي. وقتي مجري بــرنامه آمپلي فايــر را روش كرد وبلند گوها ي چند صد واتي بكار افتاد چنين گفت:
 به مراسم انتخاب ملك الطرارين خيلي خيلي خوش آمديد. هدف اصلي مااز برگزاري اين مراسم اينه كه بهترين  طرار زمان را در محضر اين هيات داوري انتخاب كنيم تا تونسه باشيم از تمامي طراران حاضر و غايب قدر داني كرده باشيم ودر ضمن مو جبات تشويق صاحبان استعداد را هم فراهم آورده باشيم. حالا شرايط مسابقه را خدمت همگي حضار ارجمند عرض مي كنم. در اين هنگام كاغذي را از جيب بغل بيرون آورد و چنين خواند:
اشخاص زير حق شركت دراين مسابقه را ندارند:
  1. سارقين مسلح و غير مسلح ،چه مال مسروقه كلان باشد و چه درحد يك آفتابه.
  2. كسانيكه كه حين دزدي مرتكب ضرب و جرح و قتل شده باشند.
  3. جيب برها كيف زنها ماشين دزدها مال خرها.
  4. اشخاص متفرقه اي كه در طبقات فوق نمي گنجند و لي در قرون و اعصار به شغل پرزحمت دزدي اشتغال داشته اند وزمانه آنها را شاغل چنين شغلي دانسته است از قبيل توليد كنندگـان كالاهاي مصرفي تقلبي مثلاٌ كباب كوبيده حاصل ازمخلوط دنبه چرخ كرده وخمير بدست آمده از نان  خشكي ها به اضافه خون تازه گوسفند محلي و وسايل تقلبي يكبار مصرف مانند شلنگ و غيره وهمچنين تعميركاران اين  فبيل وسايل ازاتومبيل گرفته تا اتوي برقي و راديو و غيره كه پس ازدريافت وسيله جهت تعمير، قطعات بدرد بخورآنهارابازكرده وموقتاٌ دستگاه راباچشم بندي بكار مي اندازندو ظاهرآ صحيح و سالم به مشتري تحويل مي دهند و از آن لحظه به بعد دیگر هيچ مسؤليتي را تقبل نمي كنند، هيچيك حق شركت در اين مسابقه را ندارند.
در اين هنگام مجري برنامه چشم از روي كاغذ برداشت و گفت:
حالا باتوجه به آنچه خدمتتون عرض شد كسايي حق شركت توي اين مسابقه را دارن كه خيلي طرارانه يا بهتر بگم خيلي آرسان لوپني به اين شغل شريف اشتغال دارن  اما رسماپروانه دريافت نكردن. لطفاٌ سكوت را مراعات بفرماييد. اون  خانمها و آقايون چرا بلند شدند. بفرماييد بنشينيد. چرا همهمه مي كنيد. داد نزن آقا. بله با شمامه. چرا رگهاي گردنتونو مثل ني قليون كردين؟ اگه حرفي دارين دستنو بالا بگيرين. آقاي علمداري بي زحمت اون ميكرفنو جلوي ايشون بگيريد تا صداشون به همه برسه. بسيار خب. حالا حرفتو نو بزنيد.
            آقا ببشخين ما كار و زندگي داريم. همه رو ول كرديم اومديم اينجا چنكه فكر ميكرديم تو اين كارمهم ديه دوز وكلك وجود نداره. شما ماروبا تبليغ و تشبيق به اينجا كشوندين و چن ساعته مانه عنتر و  منتر كردين آنوقت ميگين ما حق شيركت نداريم.  شما عصلو ول كردين چسبيدين به  فرع. شما ميگين ميخواين ملك الطرارين انتخاب كنين. يعني  كسيكه  رو دس نداره. اگه ايناي كه خوندي واجب شرايط نيسن پس كي ديه هس؟ ببشخين اگه مي خاين قوم و خيشاي خودتانا طبق محمول انتخاب كنين پس ديه چرا ما نه  علاف كردين . در اينجا مجري گفت:-
- فرمايشتون تموم شد؟
- بله.
ممكنه بفرماييد تخصص شما چيه؟
- به ما ميگن اصخر باد پا. ما تابه حال صدتا خونه رو زديم اونهم از كله كنده ها. به مرگ شما نباشه خودشونهم تو ساختمان تشتيف داشتن. هرچي طلا و جواهر و عتيقه وعانتيكه وفرش گورون قيمت داشتن برديم. به مرگ شوما نباشه  اگه تو اين چل سال خون از دوماخ كسي ریخته شده باشه. از اين گذشته هيچ آجان و جانداري هم نتونسه اصخر آقا نو دستگيركنه. حالاما با همچه سابخه خوبي حق شيركت ندارم  لابد اي افغانيه داره.
            در اين هنگام شخص مورد اشاره بشدت بداد و فرياد افتاد كه مجري گفت:-
- چه خبر شد دوباره. با شماممه آقا. چته اينقدر داد مي زني؟
- چرا ايشان توهين مي كند؟ چرا پاي اوغانستان و مردم اوغانستان را به ميان مي كشد. ما براي شركت در اين مسابقه به اينجا نيامديم. مجري گفت:
 - حتماٌ تماشاچي هسين؟
- نه خير تماشاچي هم نيستيم. مارا ايي اربابمان بزور به ايجا آورده. در اين هنگام مجري  گفت:-
- به هر حال من از طرف همه از شما بردار افغاني عذر خواهي مي كنم و اما ايشون منظورم اربابتونه چراشمارو  بزور  آوردن اينجا؟
            مرد افغاني به ارباب خود نگاه كرد و با اشاره پرسيد كه علت را بگويم يا نه كه اجازه داد. پس گفت:
- آمديم كه هر وقت لازم باشه هورا بكشيم.
- بسيارخب .حال مجري برنامه رو به ارباب مرد افغاني كه اينك سرجاي خود ايستاده بود كرد و گفت:
- شوما حرفي داشتين؟
- ببشخين حالا كه حرف تو حرف اومد مويوم احتراز درم . مجري گفت:
- اعتراضتونو مطرح بفرماييد. ولي شما بفرماييد شغلتون چيه؟
- خذمت آقان خودوم عرض كنوم كه مو بساز برفوشوم. راستشو بخين پيش خودوم موگوفتوم كه از مو زبل تر  تو عالم هوشکی پيدا نميشه و حكمن برنده مروم. اي افغانيه رو هم آوردم كه اگه لازم باشه سر و صدا راه بندازه. ولي حا لا يواش يواش داروم مي فهموم كه انگارحناي بساز برفوشي ديه رنگي نداره. مجري گفت:
- آفرين به شما. خب همانطور كه گفتم فقط كسايي حق دارن توي اين مسابقه شركت كنن كه واجد  شرايطي باشنديعني
1.      رسماٌ به شغل شريف دزدي اشتغال نداشته باشد.
2.      شغل شاغل بايد در قرون اعصار با دزدي جزآ و كلاٌ منافات دا شته باشد.
3.      البته اشتهار شاغل به زبل و زرنگ و ناتو و حقه باز و دغلكار و نامرد و امثال آن بلا مانع است.
4.      ميزان درآمد هم الزاماٌ نبايد كلان باشد.
5.      شاغل نبايد براي نيل به طراري ايراد ضرب و جرح و يا وحشت و ترس بنمايد.
            حالا با توجه به شرايطي كه براتون خوندم  داوطلبان مي تونند شفاهي  به اين ترتيب كه ميگم خودشونو معرفي كنند.
                   الف: شغل. مثلاٌ راننده اتومبيل مسافر کش با پلاك سفيد شخصي                              
ب. شرح مختصري از نحوه طراري. مثلاٌايجاد درآمدي معادل  ده هزارتومان در روز ا ز طريق سوار كردن مسافران بي بار و لاغر و ترجيحاٌ اعضاي يك خانواده آن هم در مسيرهاي خيلي طولاني  بدون سربالايی و چراغ راهنمايي و در خيابانهاي خلوت وپياده و سوار كردن آنها كف خيابان وچارراهها و مسدود كردن مدخل راههابراي قرار گرفتن در نوبت. به هركس حد اكثر يك دقيقه وقت داده ميشه. اگه داوطلب بتونه  توجه داور داوران  راطوري جلب كنه كه معظم له در خلال استماع عرايض چرت نزنند و يا هيات ژوري داوطلب راهو نكند  آنوقت تقاضامورد قبول واقع مي شود .مجدداٌ تأكيد مي كنم سارقين معروف و مشهوربيخود بيجهت وقت مجمع را نگيرن. حالاهركس احساس مي كنه  واجد شرايطه دستشو بالا بگيره  تا متصدياي ميكرفون هاي دسته بلند بتونند ميكروفون  را جلوي دهانشون بگيرن. بسيار خوب رديف اول صندلي دهم.
- شغل: جراح مجاري ادرار.
            در اين هنگام فرياد هيات ژوري به هوا رفت و نماينده هيات ژوري از پشت ميكرفون گفت:-
- بشين آقا بشين آقا. لابد مي خواي بگي  كليه سالم مريضو در آوردي و شكمشو دوختي و آب هم از آب تكون نخورد و كليه دزدي رو به مريض ديگه اي  پيوند زدي؟. در اين هنگام مجري برنامه گفت:
- چون ضمن برداشتن كليه سالم قطعاٌ برش انجام مي گيره و جاش خون ريزي مي كنه قابل قبول نيست.  باوجود اين اگه حرف ديگه اي دارين بزنيد و الا بفرماييد بشنيد كه متقاضي گفت:-
- ما تو كار بساز بفروشي و توليدي هم هسيم. اين امتياز نميشه ؟ كه مجري گفت :
- خيرو سپس گفت:-
- رديف 12 صندلي 13 كه شخصي  برخاست و با صداي بم و گرفته اي چنين گفت:
- شوگول: سوپور سابگ شهرتاري آما حال شيركات. داور داوران مي خواست به چرت خود ادامه دهد كه به علت عدم همهمه هيأت ژوري با تعجب به اين رفتگر  خيره شد. سكوت مطلقي بر مجمع حاكم گرديد. چون رفتگتر دچار وا همه شده بود مجري گفت:-
- نترس جانم ادامه بده. مسؤل مايعات ، يه ليوان آب بديد دستشون كه ليواني داده شد ولي داوطلب بعلت برنداشتن ماسك تمامي آنرا روي لباس نارنجي خود ريخت. ناچار مجري گفت :-
- مسؤل مايعات، آقاجان اول ماسكو ور دارين  بعد مايع بديد. حالا درست شد. خب، نوش جان. آقا اسم شما چيه ؟
- ابيش.
- ابيش جان حرفتو بزن.
- آگاي كه تو باشي. ببشخين كه بشوما تاعارف نكرديم .ايشون بايس اول به شوما آب مي ريخت بعد به من .  بعله گوفتم من يرمه اوچ شهرتارين سوپور يم. شهر تاري منه تحويل شيركات دادي. شير كات حكوك موكوق منه دادي. خدا وچيلي تا پارسال خوب بود. بعد كه نون بارباري گيران شد ديديم خرجي يتيش مير. با بچه مچه ها كه حرف زديم همه گوفتن براي چه مفتي آشگال جمع كنيم. مردم گلط كردن. هر خانه بايس  مواجب بته. اول مي ترسيدم و لي بعد سحر درخونه ها رو زديم و مردمو از رختخواب بيرون كشيديم و ماهانه مانو گرفتيم. فردا صوبوح هم دوروخي پشت در خانه رو با جاروپ چنتا خر و خر كرديم و بعد در زديم و گوفتيم ماهانه وگتي گو فتن ديشب داديم گوفتيم هركي ساوا ساوا .  حالا بحند دولا خرجمون تا آخر  بورج ميرسه. البتن درآمت هاي ديگه هم داريم مثلندش هر مگازه تا پول نده آشگالش...
            درا ين هنگام داور داوران فرمودند:
- اين قسمت كه مي خواهند مطر ح كنند «مزيد به ما وضع» نمي شود. لازم نيست. ولي واجد شرايط هسن.
            دراين هنگام مجري داوطلب ديگري را انتخاب كرد كه چنين خود را معرفي كرد:
- مو بليط فروش شركت واحدوم. مو بري خودوم يگ آب باريكه اي درست كردم. مثلندش وقتي يكي پنجاتميني ميته ميگه دو  تا بده، مو پنشتا ميتوم و موگوم پول خورد  ندارم. او يم مره. چنكه سي تومنش اشكال داره. بريه ايكه يا بايس يگ بيستي و يگ دهي يا دوتا پنجي پسش بدوم . فكرشو بكنين تاشب چنتا ده تومني ميشه. اما اگه يكي بياد بگه بريه  تيليفون پول خورد لازم داروم يگ بسه پنشتاي ده تومني رو  ميدوم به شصت هفتاد  هشتاد. خلاصن تا شب تا قسمت چي باشه يك كاسبي مي  كنيم اگه نه بريه چي بوروم توي ايي قفس علاف بوشوم؟
            چون كسي اورا هو نكرد و داور هم چرت نزد، خود بخود واجد شرايط شناخته شد.
            در اين هنگام شخصي كه ريش پروفسوري يا به عبارت ديگر بزي داشت و عينكي را به كمك زنجيري به گردن انداخته بود و مرتب پيپ مي كشيد و به آرنج آستين هاي كتش تكه اي چرم دوخته شده بود دست بالا گرفت. مجري به مامور ميكرفون اشاره كرد كه ميكروفنو جلوي دهان متقاضي بگيرد كه آن شخص چنين گفت:
ما تو كاركتابيم، اونهم كتابا ي خارجي كه بازار داشته باشه. سالها بود كه گفتم گور پدر ناشر خارجي. از روش افست مي كنيم ولي بعداٌ گفتيم  بهتره اسم يه دكتريو رو جلدش چاپ كنيم. بنابراين  يك ضرب جلد كتاباي خارجي راكنديم و همشونو باسم دكتراي خودمون كرديم و بعد با  زرنگي و  گاو بندي با مراكز مختلف  دست بكار شديم ومرتب چاپ كرديم. خلاصه برا خودمون برو بيايي درس كرديم كه نگو.
            چشمها همه به داور داوران دوخته شد. سكوت مطلقي بر اجلاس حاكم گرديد. داور داوران پس از مكثي طولاني فرمودند:
-خب گرچه به لحاظي مسبوق به سابقه است و در ايام گذشته هم چنين كارهايي كرده اند و در گلستان سعدي هم آمده است كه شيادي گيسوان بافت كه علويست و با قافلهء حجاز بشهري در آمد كه از حج همي آيد و قصيده اي پيش ملك برد كه خودگفته است . در نتيجه ملك نعمت بسيار فرمودش و اكرام كرد. ولي بعداٌ معلوم شد كه نه تنها حاجي نيست بلكه  پدرش هم نصراني است. از اين گذشته شعرش را در ديوان انوري پيدا كردند. ملك خيلي عصباني شد و دستور داد تا خوب بزنندش  ودمبش را بگيرند و از روي ديوار شهر به آن طرف بيندازند تا ديگه از اين دروغ هاي گنده نگه. با وجود اين فعلاٌ اسمشون را خط نزنيد تا ببنيم بهتر از ايشون كسي پيدا ميشه يا نه.
            در اين لحظه دستي بالارفت و پس از گرفتن ميكروفن آن شخص چنين گفت:
- عرض كنم ما منظورم گروه ماس كه در آمدي برا خودمون درس كرديم كه شايد تا بحال سابقه نداشته باشه. كارما اينه كه مثلاٌ يه شمش طلا با زنجير طلا رو مي بريم در يه مغازه آدم مؤمن و مطمئن و ميگيم ببخشين حاج آقا ما اين شمشو پيدا كرديم چكارش كنيم؟ سرانجام راضيش مي كنيم كه روي شيشه بچسبونه <مقداري طلا پيدا شده>. البته قرارو براين ميذاريم كه هركي نشوني داد مغازه دار خدا وكيلي شمش طلا  را بصاحبش بده و از مغازه خارج ميشيم و بلافاصله دست بكار ميشيم. مشترياي ما معمولاٌ خانم هاي حسرت بدل شمش و طلا وجواهراتن. اينا معمولاٌ تو صف کیلومتری شیر ساعتها می ایستند و سیر تا پیاز زندگیشونا برای هم تعریف می کنند. ما هم همكاراي زنمو را ميفرسيم سراغ اينا. همكاراي ما همه جورلباسي مي پوشن: مانتو و روسري و چادر. بعضياشون خيلي هم شيكن. اينا زير چونه كسايي كه انتخاب مي كنيم واميسن و با هم اين جور درد دل  مي كنن:
- ديرو شمش طلامو گم كردم.
- وای خدا مرگم بده. همون شمش  ده ميلونيو؟
- آره.
- كجا گم كردي؟
در اينجا فقط مسير از زبان گوينده شنيده مي شود. البته، نفشه ما اینه که صاحب شمش ار صف خارج بشود. وقتي برای ما معلوم شدكه طرف علاقمنده، نفرات ديگه اي وارد عمل ميشن و يكي شون ميگه:
- ديروز يه شمش پيدا كردم باندازه يه كف دس. هرچي كردم كه خودم ورش دارم از خدا ترسيدم. بردم داد مش به حاج تقي جواهر فروش. همكارش مي گويد:
- كدام حاج تقي؟
- همينكه روبروي  بانك  مغازه داره.
- خب، خب.
- بهش گفتم يه آگهي رو شيشه بچسبونه و بصاحابش برگردونه. حالا دارم ميرم اونجا ببينم صاحابش پيدا شده يا نه.
- اشكال نداره منم بات بيام.
- نه چه اشكالي داره.
            حالاشكار ما معمولاٌ اين دو نفر را تعقيب مي كنه. وقتي يادداشت را روي شيشه ميبينه  و حتي مكالمه اونا راهم با مغازه دار مي شنوه طبق طرح قبلي نفر دوم از يابنده جدا مي شود تا تنها بماند. حالا شكار دندان تيز كرده خودشو به  يابنده نزديك می كنه و به بهانه هاي مختلف سر حرفو واز مي كنه و به حساب خودش تلاش مي كنه تا بلكه نشوني شمشو از زير زبون يابنده بيرون بكشه. چون همكار ما خيلي وارده طوري عمل مي كنه كه انگار طرف تونسه خرش کنه. البته از اينجا به بعد معلوم نيس كه كار چه جور پيش ميره و لي معمولاٌ طرف نشوني خانه شو ميده و از اين خانم دعوت مي كنه كه يه تك پا بره خونشون كه همكار ماهم قبول ميكنه. البته بايد بگم كه اين همكار ما زن مسن و با صلابتيه واصلاٌ كسي گمون بد بش نمي بره. معمولاٌ دعوت كردن براي راضي كردن اون به دادن نشونيه. البته، قبل از رفتن به خانه، طرف که شکار ماست خيلي پيش خودش زرنگي مي كنه مثلاٌ ميگه اجازه بدين من يه تلفني به شوهرم بزنم بگم بچه رو از مدرسه بجاي من بياره.
            همكار ماهم ميگه باشه و قتي شكاردنبال دكه تلفن ميگرده همكار ما يه موبايل از كيفش در مياره و ميگه با اين تلفن بزن  و خودش از شكار فاصله ميگيره.
            خلاصه شكاربا زرنگي همكار مارو از راه بدر مي كنه و راضيش می کنه  که نصف قيمت شمش يعني پنج ميليون به عنوان مژدگاني بگیره. البته هنوز نشونيو نگرفته. خيال  نكنيد ميگه اين پنج ميليونو بگير و نشوني رو بده. بلكه خيلي صحنه چيني مي كنه. خلاصه كلام  اينكه عاقبت راضي ميشه كه اگه شمش گم شده و پیدا شده را بگيره  پنج ميليون مژدگاني بده. خب ما هم پخمه نيسيم.
            مثلاٌ اونكه گفته بود شمش گم كردم اگه لازم بشه جلوي چشم طرف مي ذاريم كه هم دستپاچه بشه و هم بترسه و خدا ميدونه چه كارهاي ديگه كه روي هم رفته كار مارو تضمين مي كنه انجام میدیم. فرض اگه بخواد وادنگ بياره وارد عمل ميشيم . مثلاٌ اول تو گوش طرف مي خونيم كه اين نشوني حك شده پشت شمش ممكنه شماره شناسنامه و غيره باشه و ما به مغازه دار هم مي سپاريم كه در حضورما مثلاٌ شناسنامشو بياره تا رمز حك شده مطابقت داده بشده و اله و بله و اين حرفا تا طرف زير قولش نزنه و مژدگانيو بده. از اين گذشته ما كه تنها وارد عمل نمي شيم كه يكي پولمونو بخوره.
 واما وقتي طرف شمشو مي بره پيش  طلا فروش دیگری متوجه ميشه كه زنجيرنازكش طلاس ولي شمش از يه پوسته نازك طلا به وجود اومده كه پراز سرب خالصه. به اين ترتيب خرج در رفته يه رقم نسبتاٌ خوبي گير ما مياد و خريدار هم اگه مايل باشه مي تونه شمشو به گردنش بندازه و پز شو بده چون واقعاٌ با شمش طلاي خلص هيچ فرقي نداره. به اين ترتيب ما ميشيم صاحب پنج ميليون البته خرج در رفته و  او نم صاحب يه شمشي كه ظاهراٌ ده ميليون ميارزه.
            دوباره سكوت مطلقي بر اجلاس حكم فرما شد. چون داوطلب ديگري دست بالا نگرفت و وقت  اجلاس هم به اتمام رسيد، مجري اعلام كرد كه ظرف يك هفته نام ملك الطرارين از طريق  رسانه هاي گروهي اعلام خواهند شد.
                                                                                                اسفند 76
                                                                                               

Wednesday, February 17, 2016

نسناس



در مقدمهء چهار مقاله عروضی بقلم «نظامی عروضی»، از شاهکارهای علم و ادب عجمستانی، مورخه 550 قمری (1155 میلادی) به تصحیح «علامه محمدابن عبدالوهاب قزوینی » بنقل از  همین مصحح چنین آمده  است: ... این کتاب را در سال 1910به {جناب مستطاب علامه «نحریر» ( 1) مستشرق شهیر پروفسور «ادوارد برون » مد ظله العالی معلم السنه شرقیه در دارالفنون کمبریج از بلاد انگلستان ( ارائه نمودم). حال نمونه ای از این شاهکار: < از ابو رضا عبد السلام النیسابوری شنیدم در سنه 510 (هجری) بنشابور در مسجد جامع که گفت: <<بجانب طمغاج (2) همی رفتم و آن کاروان چندین هزار شتر بود روزی گرمگاه (3) همی راندم بر بالای ریگی زنی دیدیم ایستاده برهنه سر و برهنه تن در غایت نیکوئی با قدی چون سرو روئی چون ماه و موئی دراز و در ما نظاره همی کرد هر چند با وی سخن گفتیم جواب نداد و چون قصد او کردیم (4) بگریخت و در هزیمت چنان دوید که همانا هیچ اسب او را در نیافتی و کراکشان (5) ما ترکان بودند گفتند این آدمی وحشی است و این را نسناس خوانند.>>> : (لغت‌نامهٔ اسدی): نسناس جانوری بود چهارچشم سرخ‌روی درازبالا سبزموی، در حد هندوستان، چون گوسفند بود، او را صید کنند و خورند اهل هندوستان.{داروین اگر  مقدمهء 4 مقاله و لغت نامه اسدی را می دید و می خواند قطعآ تحقیقاتش بهتر میشد}. بگذریم. آدم «نئاندارتال» 400000 سال پیش می زیسته اما 30000 سال پیش نسلش مثل دایناسور ها منقرض شد. همزمان با « نئاندارتال» ها، ما که انسان نام داریم حدود 250000 سال پیش پدیدار شدیم که نیازی به توصیف ندارد! لازم به توضیح است که حیوانات بکمک برنامه ای که در مغز آن ها پیشاپیش جای داده شده همهء امور روزانه خود را دقیق و معمولآ کم خطا انجام میدهند و با همین برنامه ذخیره شده بصورت اتوماتیک (یعنی جبر و نه اختیار) جانور اخذ تصمیم می نماید. بشر امروزی نیز برنامه ای شبیه همین برنامهء حیوانات داشت ولی بتدریج طی تکامل یا «اوولوسیون» تغییر کرد و با جانوران دیگر بسیار متفاوت شد و طرز کار مغزش بصورت دو دهلیزی یا «بای کمرال» شد. این افراد بشری برای اخذ تصمیم باید صدای کسی را که حق داشت تحکم کند بشنود و طبق دستور او عمل کند. این وضعیت قرن ها ادامه پیدا کرد تا بقول کامپیوترچی ها برنامه «هنگ کرد» و به بن بست برخورد نمود و زندگی روزمره بشر «قاراش میش» شد. در آن سالها بشر بدلایل مختلف، مثل همین روز ها، مجبور به  کوچ دسته جمعی شد. این حالت دو دهلیزی تا 500-1000 سال پیش از میلاد مسیح ادامه داشته است و در خلال این 3000 سال است که اطلاعات موثق تری از بشر امروزی بدست آمده است. خواننده برای اینکه بداند تا 3000 سال پیش بشر چه وضعی داشت کافیست به نمونه های باقی مانده از این دوران که اینک نوعی بیماری بشمار می آید آشنا شود. این بیماری «شیزوفرنی» نام دارد. این افراد که بین ما زندگی می کنند و کم هم نیستند، اگر بیماریشان شدت پیدا نکند، علایم و آثار دال بر بیماری از خود بروز نمی دهند. ولی کلآ این افراد نمی توانند بصورت پیوسته فکر کنند. افکارشان منقطع و بریده بریده است. دیگر اینکه اینها شدیدآ معتقد به عقاید پوچ و بی اساس کاشته شده در مغزشان هستند. قانع کردن این افراد برای دست کشیدن از این عقاید باطل غیرممکن است. سوم اینکه این افراد در گوش خود صدای شخصی را می شنوند، مثل قرن ها پیش. این صدا به آنها تحکم میکند و می خواهد که چنین و چنان کنند. (ادامه دارد)

توضیحات: (1) نحریر یعنی زیرک و ماهر و دانا! (2): طمغاج مکانی بوده است. (3): گرم+گاه= ظهر  (4): البته این فضولی ها بکسی نیامده که از این حاج آفا بپرسد: «بچه قصدی»} (5): ( کراکش)= کرا+کش: همین مسافر کش زمانه ماست. قدیم با چارپا کرایه کشی می کردند حالا با پراید و مراید. )

«ملیچ» بر وزن «قلیج»




قرون گذشته، در دربار سلاطین اروپا مطربی حضور داشت بنام «ژستر» یا «دلقک» و غیره که با فکاهیات و مزاح کردن پادشاهان را می خنداند. در انگلستان که ارباب سلاطین عالم بوده و هست، دلقک ها بکار بودند تا اینکه درسال 1649، پس از قطع سر شارل اول پادشاه بعلت خیانت روی کندهء درخت، بساط دلقک ها هم در اروپا برچیده شد، مگر در عجمستان که تا وقت التحریر همچنان دلقک بازی بصور مختلف از تلویزیون پخش میشود. اما دلقک بصورت اروپائی اش در در بار ناصرالدین شاه قاجار (1896-1831) میلادی بشدت ادامه داشته، البته، بشکل «اینرانیزه» شده آن. یکی از این دلقک ها ملیجک نام داشت. لازم به توضیح است که «ملیچ» بر وزن  «قلیج» در فارسی باستان نام گنجشک  بوده و هنوز هم در نواحی مرکزی که زبان فارسی باستان آخرین نفس ها را می کشد به گنجشک «ملیچ» میگویند. ملیجک که «چ» آن  «جیم» شده است، در دو سالگی مورد توجه قبلهء عالم واقع شد. پدر ملیجک محمد خان گروسی نام داشت که در سمت پر افتخار «آفتابه چی» قبلهء انجام وظیفه می کرد. اسم دیگر گروسی آفتابه چی « امین الضرطه" بود! گروسی امین الضرطه پسری داشت بنام غلامعلی که پس از دریافت مقام شامح دلقکی عنوان دکترای «بی هیچی» قاجارها را دریافت کرد و شد «عزیزالسلطان» و «سردار» با حقوق و مزایای مکفی. میگویند ملیجک از بچگی مثل گربه از آب و حمام و دست و رو شستن خیلی بدش می آمد. بهمین جهت تا رسیدن به بلوغ فقط بچه کثیفی بود اما فاقد بوی مشمئز کننده دوران بلوغ.  ملیجک عمه ای داشت بنام «زبیده» که شده بود یکی از زنان صیغه ای قبلهء عالم و او هم پس از اخذ دکترای «بی هیچی» لقبش شد «امینه اقدس» که خود داستانی دارد. ملیجک آنقدر عز و قرب پیدا کرد که «زیردم لیسان» یعنی شاهزادگان عظام و بزرگان وبقول حالایا «سیاست مردان!» به افتخار ملیجک مهمانی های مجلل می دادند تا از حمایت او نزد قبلهء عالم برخوردار شوند که مبادا پیش قبلهء عالم دست به جغلی بزند و جرم و جنایت و سرقت های آنان را به معظم له  بگوید. یخاطر همین موقعیت، ملیجک آس و پاس و چرک و جیلی هر روز ترقی کرد و حتی قبله عالم یکی از دختر های فت و فراوان خود را باو داد. اسم این دختر اخترالدوله بود. اما طبق رسمی معهود، روزگار وفا ندارد و با بقتل رسیدن قبله عالم در «شابدل» عظیم بدست میرزا رضا کرمانی از مقلدان سید جمال الدین اسد آبادی، ملیجک هم بدبخت شد و همهء«زیر دم لیس ها» تلافی نو و کهنه را سر او در آورند و فحش ها دادند. گرچه مظفرالدین شاه، نفر بعد ناصر الدین شاه، تلاش کرد که از ملیجک دستگیری کند اما دیگر دیر شده بود. حتی کامران میرزا نایب السلطنه یکی از دختر های متعددش را به میلجک داد و آب باریکه ای برایش جور کرد اما در همین ایام بود که در مردم ولوله ای بنام مشروطه افتاد و دارائی ملیجک مصادره شد. میگویند ملیجک در خیابان سعدی فعلی زندگی میکرد و طبق معمول سنواتی به آب مروارید شدید دو چشم مبتلا  و کور شد و در خیابان یا کوجه داخل کود انسانی افتاد و مرد، بتاریخ 1319 شمسی.
روزگار است آنكه گه عزت دهد گه خوار دارد *  چرخ بازيگر از اين بازيچه‌ها بسيار دارد