Friday, November 11, 2016

رئیس دزد ها




            مكاني كه مراسم  انتخاب ملك الطرارين یا رئیس دزد ها در آن انجام مي گرفت سالنی بزرگ بود، مثل همه سالنهاي سخنراني. درست مقابل درب ورودي و انتهاي سالن سكويي وجود داشت كه كرسي داور داوران و مشاورا نش روي آن واقع بود. سمت چپ داور اعظم هيات منصفه مسقربود و مجري برنامه  سمت راست  داوران  پشت  ميكروفني ايستاده بود.بقيه فضاي سالن مثل سالن هاي تئاتر و سينما پر بود ازداوطلب و احتمالا تماشاچي. وقتي مجري بــرنامه آمپلي فايــر را روش كرد وبلند گوها ي چند صد واتي بكار افتاد چنين گفت:
 به مراسم انتخاب ملك الطرارين خيلي خيلي خوش آمديد. هدف اصلي مااز برگزاري اين مراسم اينه كه بهترين  طرار زمان را در محضر اين هيات داوري انتخاب كنيم تا تونسه باشيم از تمامي طراران حاضر و غايب قدر داني كرده باشيم ودر ضمن مو جبات تشويق صاحبان استعداد را هم فراهم آورده باشيم. حالا شرايط مسابقه را خدمت همگي حضار ارجمند عرض مي كنم. در اين هنگام كاغذي را از جيب بغل بيرون آورد و چنين خواند:
اشخاص زير حق شركت دراين مسابقه را ندارند:
  1. سارقين مسلح و غير مسلح ،چه مال مسروقه كلان باشد و چه درحد يك آفتابه.
  2. كسانيكه كه حين دزدي مرتكب ضرب و جرح و قتل شده باشند.
  3. جيب برها كيف زنها ماشين دزدها مال خرها.
  4. اشخاص متفرقه اي كه در طبقات فوق نمي گنجند و لي در قرون و اعصار به شغل پرزحمت دزدي اشتغال داشته اند وزمانه آنها را شاغل چنين شغلي دانسته است از قبيل توليد كنندگـان كالاهاي مصرفي تقلبي مثلاٌ كباب كوبيده حاصل ازمخلوط دنبه چرخ كرده وخمير بدست آمده از نان  خشكي ها به اضافه خون تازه گوسفند محلي و وسايل تقلبي يكبار مصرف مانند شلنگ و غيره وهمچنين تعميركاران اين  فبيل وسايل ازاتومبيل گرفته تا اتوي برقي و راديو و غيره كه پس ازدريافت وسيله جهت تعمير، قطعات بدرد بخورآنهارابازكرده وموقتاٌ دستگاه راباچشم بندي بكار مي اندازندو ظاهرآ صحيح و سالم به مشتري تحويل مي دهند و از آن لحظه به بعد دیگر هيچ مسؤليتي را تقبل نمي كنند، هيچيك حق شركت در اين مسابقه را ندارند.
در اين هنگام مجري برنامه چشم از روي كاغذ برداشت و گفت:
حالا باتوجه به آنچه خدمتتون عرض شد كسايي حق شركت توي اين مسابقه را دارن كه خيلي طرارانه يا بهتر بگم خيلي آرسان لوپني به اين شغل شريف اشتغال دارن  اما رسماپروانه دريافت نكردن. لطفاٌ سكوت را مراعات بفرماييد. اون  خانمها و آقايون چرا بلند شدند. بفرماييد بنشينيد. چرا همهمه مي كنيد. داد نزن آقا. بله با شمامه. چرا رگهاي گردنتونو مثل ني قليون كردين؟ اگه حرفي دارين دستنو بالا بگيرين. آقاي علمداري بي زحمت اون ميكرفنو جلوي ايشون بگيريد تا صداشون به همه برسه. بسيار خب. حالا حرفتو نو بزنيد.
            آقا ببشخين ما كار و زندگي داريم. همه رو ول كرديم اومديم اينجا چنكه فكر ميكرديم تو اين كارمهم ديه دوز وكلك وجود نداره. شما ماروبا تبليغ و تشبيق به اينجا كشوندين و چن ساعته مانه عنتر و  منتر كردين آنوقت ميگين ما حق شيركت نداريم.  شما عصلو ول كردين چسبيدين به  فرع. شما ميگين ميخواين ملك الطرارين انتخاب كنين. يعني  كسيكه  رو دس نداره. اگه ايناي كه خوندي واجب شرايط نيسن پس كي ديه هس؟ ببشخين اگه مي خاين قوم و خيشاي خودتانا طبق محمول انتخاب كنين پس ديه چرا ما نه  علاف كردين . در اينجا مجري گفت:-
- فرمايشتون تموم شد؟
- بله.
ممكنه بفرماييد تخصص شما چيه؟
- به ما ميگن اصخر باد پا. ما تابه حال صدتا خونه رو زديم اونهم از كله كنده ها. به مرگ شما نباشه خودشونهم تو ساختمان تشتيف داشتن. هرچي طلا و جواهر و عتيقه وعانتيكه وفرش گورون قيمت داشتن برديم. به مرگ شوما نباشه  اگه تو اين چل سال خون از دوماخ كسي ریخته شده باشه. از اين گذشته هيچ آجان و جانداري هم نتونسه اصخر آقا نو دستگيركنه. حالاما با همچه سابخه خوبي حق شيركت ندارم  لابد اي افغانيه داره.
            در اين هنگام شخص مورد اشاره بشدت بداد و فرياد افتاد كه مجري گفت:-
- چه خبر شد دوباره. با شماممه آقا. چته اينقدر داد مي زني؟
- چرا ايشان توهين مي كند؟ چرا پاي اوغانستان و مردم اوغانستان را به ميان مي كشد. ما براي شركت در اين مسابقه به اينجا نيامديم. مجري گفت:
 - حتماٌ تماشاچي هسين؟
- نه خير تماشاچي هم نيستيم. مارا ايي اربابمان بزور به ايجا آورده. در اين هنگام مجري  گفت:-
- به هر حال من از طرف همه از شما بردار افغاني عذر خواهي مي كنم و اما ايشون منظورم اربابتونه چراشمارو  بزور  آوردن اينجا؟
            مرد افغاني به ارباب خود نگاه كرد و با اشاره پرسيد كه علت را بگويم يا نه كه اجازه داد. پس گفت:
- آمديم كه هر وقت لازم باشه هورا بكشيم.
- بسيارخب .حال مجري برنامه رو به ارباب مرد افغاني كه اينك سرجاي خود ايستاده بود كرد و گفت:
- شوما حرفي داشتين؟
- ببشخين حالا كه حرف تو حرف اومد مويوم احتراز درم . مجري گفت:
- اعتراضتونو مطرح بفرماييد. ولي شما بفرماييد شغلتون چيه؟
- خذمت آقان خودوم عرض كنوم كه مو بساز برفوشوم. راستشو بخين پيش خودوم موگوفتوم كه از مو زبل تر  تو عالم هوشکی پيدا نميشه و حكمن برنده مروم. اي افغانيه رو هم آوردم كه اگه لازم باشه سر و صدا راه بندازه. ولي حا لا يواش يواش داروم مي فهموم كه انگارحناي بساز برفوشي ديه رنگي نداره. مجري گفت:
- آفرين به شما. خب همانطور كه گفتم فقط كسايي حق دارن توي اين مسابقه شركت كنن كه واجد  شرايطي باشنديعني
1.      رسماٌ به شغل شريف دزدي اشتغال نداشته باشد.
2.      شغل شاغل بايد در قرون اعصار با دزدي جزآ و كلاٌ منافات دا شته باشد.
3.      البته اشتهار شاغل به زبل و زرنگ و ناتو و حقه باز و دغلكار و نامرد و امثال آن بلا مانع است.
4.      ميزان درآمد هم الزاماٌ نبايد كلان باشد.
5.      شاغل نبايد براي نيل به طراري ايراد ضرب و جرح و يا وحشت و ترس بنمايد.
            حالا با توجه به شرايطي كه براتون خوندم  داوطلبان مي تونند شفاهي  به اين ترتيب كه ميگم خودشونو معرفي كنند.
                   الف: شغل. مثلاٌ راننده اتومبيل مسافر کش با پلاك سفيد شخصي                              
ب. شرح مختصري از نحوه طراري. مثلاٌايجاد درآمدي معادل  ده هزارتومان در روز ا ز طريق سوار كردن مسافران بي بار و لاغر و ترجيحاٌ اعضاي يك خانواده آن هم در مسيرهاي خيلي طولاني  بدون سربالايی و چراغ راهنمايي و در خيابانهاي خلوت وپياده و سوار كردن آنها كف خيابان وچارراهها و مسدود كردن مدخل راههابراي قرار گرفتن در نوبت. به هركس حد اكثر يك دقيقه وقت داده ميشه. اگه داوطلب بتونه  توجه داور داوران  راطوري جلب كنه كه معظم له در خلال استماع عرايض چرت نزنند و يا هيات ژوري داوطلب راهو نكند  آنوقت تقاضامورد قبول واقع مي شود .مجدداٌ تأكيد مي كنم سارقين معروف و مشهوربيخود بيجهت وقت مجمع را نگيرن. حالاهركس احساس مي كنه  واجد شرايطه دستشو بالا بگيره  تا متصدياي ميكرفون هاي دسته بلند بتونند ميكروفون  را جلوي دهانشون بگيرن. بسيار خوب رديف اول صندلي دهم.
- شغل: جراح مجاري ادرار.
            در اين هنگام فرياد هيات ژوري به هوا رفت و نماينده هيات ژوري از پشت ميكرفون گفت:-
- بشين آقا بشين آقا. لابد مي خواي بگي  كليه سالم مريضو در آوردي و شكمشو دوختي و آب هم از آب تكون نخورد و كليه دزدي رو به مريض ديگه اي  پيوند زدي؟. در اين هنگام مجري برنامه گفت:
- چون ضمن برداشتن كليه سالم قطعاٌ برش انجام مي گيره و جاش خون ريزي مي كنه قابل قبول نيست.  باوجود اين اگه حرف ديگه اي دارين بزنيد و الا بفرماييد بشنيد كه متقاضي گفت:-
- ما تو كار بساز بفروشي و توليدي هم هسيم. اين امتياز نميشه ؟ كه مجري گفت :
- خيرو سپس گفت:-
- رديف 12 صندلي 13 كه شخصي  برخاست و با صداي بم و گرفته اي چنين گفت:
- شوگول: سوپور سابگ شهرتاري آما حال شيركات. داور داوران مي خواست به چرت خود ادامه دهد كه به علت عدم همهمه هيأت ژوري با تعجب به اين رفتگر  خيره شد. سكوت مطلقي بر مجمع حاكم گرديد. چون رفتگتر دچار وا همه شده بود مجري گفت:-
- نترس جانم ادامه بده. مسؤل مايعات ، يه ليوان آب بديد دستشون كه ليواني داده شد ولي داوطلب بعلت برنداشتن ماسك تمامي آنرا روي لباس نارنجي خود ريخت. ناچار مجري گفت :-
- مسؤل مايعات، آقاجان اول ماسكو ور دارين  بعد مايع بديد. حالا درست شد. خب، نوش جان. آقا اسم شما چيه ؟
- ابيش.
- ابيش جان حرفتو بزن.
- آگاي كه تو باشي. ببشخين كه بشوما تاعارف نكرديم .ايشون بايس اول به شوما آب مي ريخت بعد به من .  بعله گوفتم من يرمه اوچ شهرتارين سوپور يم. شهر تاري منه تحويل شيركات دادي. شير كات حكوك موكوق منه دادي. خدا وچيلي تا پارسال خوب بود. بعد كه نون بارباري گيران شد ديديم خرجي يتيش مير. با بچه مچه ها كه حرف زديم همه گوفتن براي چه مفتي آشگال جمع كنيم. مردم گلط كردن. هر خانه بايس  مواجب بته. اول مي ترسيدم و لي بعد سحر درخونه ها رو زديم و مردمو از رختخواب بيرون كشيديم و ماهانه مانو گرفتيم. فردا صوبوح هم دوروخي پشت در خانه رو با جاروپ چنتا خر و خر كرديم و بعد در زديم و گوفتيم ماهانه وگتي گو فتن ديشب داديم گوفتيم هركي ساوا ساوا .  حالا بحند دولا خرجمون تا آخر  بورج ميرسه. البتن درآمت هاي ديگه هم داريم مثلندش هر مگازه تا پول نده آشگالش...
            درا ين هنگام داور داوران فرمودند:
- اين قسمت كه مي خواهند مطر ح كنند «مزيد به ما وضع» نمي شود. لازم نيست. ولي واجد شرايط هسن.
            دراين هنگام مجري داوطلب ديگري را انتخاب كرد كه چنين خود را معرفي كرد:
- مو بليط فروش شركت واحدوم. مو بري خودوم يگ آب باريكه اي درست كردم. مثلندش وقتي يكي پنجاتميني ميته ميگه دو  تا بده، مو پنشتا ميتوم و موگوم پول خورد  ندارم. او يم مره. چنكه سي تومنش اشكال داره. بريه ايكه يا بايس يگ بيستي و يگ دهي يا دوتا پنجي پسش بدوم . فكرشو بكنين تاشب چنتا ده تومني ميشه. اما اگه يكي بياد بگه بريه  تيليفون پول خورد لازم داروم يگ بسه پنشتاي ده تومني رو  ميدوم به شصت هفتاد  هشتاد. خلاصن تا شب تا قسمت چي باشه يك كاسبي مي  كنيم اگه نه بريه چي بوروم توي ايي قفس علاف بوشوم؟
            چون كسي اورا هو نكرد و داور هم چرت نزد، خود بخود واجد شرايط شناخته شد.
            در اين هنگام شخصي كه ريش پروفسوري يا به عبارت ديگر بزي داشت و عينكي را به كمك زنجيري به گردن انداخته بود و مرتب پيپ مي كشيد و به آرنج آستين هاي كتش تكه اي چرم دوخته شده بود دست بالا گرفت. مجري به مامور ميكرفون اشاره كرد كه ميكروفنو جلوي دهان متقاضي بگيرد كه آن شخص چنين گفت:
ما تو كاركتابيم، اونهم كتابا ي خارجي كه بازار داشته باشه. سالها بود كه گفتم گور پدر ناشر خارجي. از روش افست مي كنيم ولي بعداٌ گفتيم  بهتره اسم يه دكتريو رو جلدش چاپ كنيم. بنابراين  يك ضرب جلد كتاباي خارجي راكنديم و همشونو باسم دكتراي خودمون كرديم و بعد با  زرنگي و  گاو بندي با مراكز مختلف  دست بكار شديم ومرتب چاپ كرديم. خلاصه برا خودمون برو بيايي درس كرديم كه نگو.
            چشمها همه به داور داوران دوخته شد. سكوت مطلقي بر اجلاس حاكم گرديد. داور داوران پس از مكثي طولاني فرمودند:
-خب گرچه به لحاظي مسبوق به سابقه است و در ايام گذشته هم چنين كارهايي كرده اند و در گلستان سعدي هم آمده است كه شيادي گيسوان بافت كه علويست و با قافلهء حجاز بشهري در آمد كه از حج همي آيد و قصيده اي پيش ملك برد كه خودگفته است . در نتيجه ملك نعمت بسيار فرمودش و اكرام كرد. ولي بعداٌ معلوم شد كه نه تنها حاجي نيست بلكه  پدرش هم نصراني است. از اين گذشته شعرش را در ديوان انوري پيدا كردند. ملك خيلي عصباني شد و دستور داد تا خوب بزنندش  ودمبش را بگيرند و از روي ديوار شهر به آن طرف بيندازند تا ديگه از اين دروغ هاي گنده نگه. با وجود اين فعلاٌ اسمشون را خط نزنيد تا ببنيم بهتر از ايشون كسي پيدا ميشه يا نه.
            در اين لحظه دستي بالارفت و پس از گرفتن ميكروفن آن شخص چنين گفت:
- عرض كنم ما منظورم گروه ماس كه در آمدي برا خودمون درس كرديم كه شايد تا بحال سابقه نداشته باشه. كارما اينه كه مثلاٌ يه شمش طلا با زنجير طلا رو مي بريم در يه مغازه آدم مؤمن و مطمئن و ميگيم ببخشين حاج آقا ما اين شمشو پيدا كرديم چكارش كنيم؟ سرانجام راضيش مي كنيم كه روي شيشه بچسبونه <مقداري طلا پيدا شده>. البته قرارو براين ميذاريم كه هركي نشوني داد مغازه دار خدا وكيلي شمش طلا  را بصاحبش بده و از مغازه خارج ميشيم و بلافاصله دست بكار ميشيم. مشترياي ما معمولاٌ خانم هاي حسرت بدل شمش و طلا وجواهراتن. اينا معمولاٌ تو صف کیلومتری شیر ساعتها می ایستند و سیر تا پیاز زندگیشونا برای هم تعریف می کنند. ما هم همكاراي زنمو را ميفرسيم سراغ اينا. همكاراي ما همه جورلباسي مي پوشن: مانتو و روسري و چادر. بعضياشون خيلي هم شيكن. اينا زير چونه كسايي كه انتخاب مي كنيم واميسن و با هم اين جور درد دل  مي كنن:
- ديرو شمش طلامو گم كردم.
- وای خدا مرگم بده. همون شمش  ده ميلونيو؟
- آره.
- كجا گم كردي؟
در اينجا فقط مسير از زبان گوينده شنيده مي شود. البته، نفشه ما اینه که صاحب شمش ار صف خارج بشود. وقتي برای ما معلوم شدكه طرف علاقمنده، نفرات ديگه اي وارد عمل ميشن و يكي شون ميگه:
- ديروز يه شمش پيدا كردم باندازه يه كف دس. هرچي كردم كه خودم ورش دارم از خدا ترسيدم. بردم داد مش به حاج تقي جواهر فروش. همكارش مي گويد:
- كدام حاج تقي؟
- همينكه روبروي  بانك  مغازه داره.
- خب، خب.
- بهش گفتم يه آگهي رو شيشه بچسبونه و بصاحابش برگردونه. حالا دارم ميرم اونجا ببينم صاحابش پيدا شده يا نه.
- اشكال نداره منم بات بيام.
- نه چه اشكالي داره.
            حالاشكار ما معمولاٌ اين دو نفر را تعقيب مي كنه. وقتي يادداشت را روي شيشه ميبينه  و حتي مكالمه اونا راهم با مغازه دار مي شنوه طبق طرح قبلي نفر دوم از يابنده جدا مي شود تا تنها بماند. حالا شكار دندان تيز كرده خودشو به  يابنده نزديك می كنه و به بهانه هاي مختلف سر حرفو واز مي كنه و به حساب خودش تلاش مي كنه تا بلكه نشوني شمشو از زير زبون يابنده بيرون بكشه. چون همكار ما خيلي وارده طوري عمل مي كنه كه انگار طرف تونسه خرش کنه. البته از اينجا به بعد معلوم نيس كه كار چه جور پيش ميره و لي معمولاٌ طرف نشوني خانه شو ميده و از اين خانم دعوت مي كنه كه يه تك پا بره خونشون كه همكار ماهم قبول ميكنه. البته بايد بگم كه اين همكار ما زن مسن و با صلابتيه واصلاٌ كسي گمون بد بش نمي بره. معمولاٌ دعوت كردن براي راضي كردن اون به دادن نشونيه. البته، قبل از رفتن به خانه، طرف که شکار ماست خيلي پيش خودش زرنگي مي كنه مثلاٌ ميگه اجازه بدين من يه تلفني به شوهرم بزنم بگم بچه رو از مدرسه بجاي من بياره.
            همكار ماهم ميگه باشه و قتي شكاردنبال دكه تلفن ميگرده همكار ما يه موبايل از كيفش در مياره و ميگه با اين تلفن بزن  و خودش از شكار فاصله ميگيره.
            خلاصه شكاربا زرنگي همكار مارو از راه بدر مي كنه و راضيش می کنه  که نصف قيمت شمش يعني پنج ميليون به عنوان مژدگاني بگیره. البته هنوز نشونيو نگرفته. خيال  نكنيد ميگه اين پنج ميليونو بگير و نشوني رو بده. بلكه خيلي صحنه چيني مي كنه. خلاصه كلام  اينكه عاقبت راضي ميشه كه اگه شمش گم شده و پیدا شده را بگيره  پنج ميليون مژدگاني بده. خب ما هم پخمه نيسيم.
            مثلاٌ اونكه گفته بود شمش گم كردم اگه لازم بشه جلوي چشم طرف مي ذاريم كه هم دستپاچه بشه و هم بترسه و خدا ميدونه چه كارهاي ديگه كه روي هم رفته كار مارو تضمين مي كنه انجام میدیم. فرض اگه بخواد وادنگ بياره وارد عمل ميشيم . مثلاٌ اول تو گوش طرف مي خونيم كه اين نشوني حك شده پشت شمش ممكنه شماره شناسنامه و غيره باشه و ما به مغازه دار هم مي سپاريم كه در حضورما مثلاٌ شناسنامشو بياره تا رمز حك شده مطابقت داده بشده و اله و بله و اين حرفا تا طرف زير قولش نزنه و مژدگانيو بده. از اين گذشته ما كه تنها وارد عمل نمي شيم كه يكي پولمونو بخوره.
 واما وقتي طرف شمشو مي بره پيش  طلا فروش دیگری متوجه ميشه كه زنجيرنازكش طلاس ولي شمش از يه پوسته نازك طلا به وجود اومده كه پراز سرب خالصه. به اين ترتيب خرج در رفته يه رقم نسبتاٌ خوبي گير ما مياد و خريدار هم اگه مايل باشه مي تونه شمشو به گردنش بندازه و پز شو بده چون واقعاٌ با شمش طلاي خلص هيچ فرقي نداره. به اين ترتيب ما ميشيم صاحب پنج ميليون البته خرج در رفته و  او نم صاحب يه شمشي كه ظاهراٌ ده ميليون ميارزه.
            دوباره سكوت مطلقي بر اجلاس حكم فرما شد. چون داوطلب ديگري دست بالا نگرفت و وقت  اجلاس هم به اتمام رسيد، مجري اعلام كرد كه ظرف يك هفته نام ملك الطرارين از طريق  رسانه هاي گروهي اعلام خواهند شد.
                                                                                                اسفند 76
                                                                                               

No comments:

Post a Comment