Tuesday, October 31, 2017
Wednesday, October 11, 2017
لیلی و فرهاد (فصل سوم)
فصل سوم (لیلی و فرهاد)
پنجشنبه دو
بعد از ظهرفرهاد به ميدان گرشاسب رفت و آرام آرام بطرف جنوب حركت كرد و پرسان
پرسان خود رابه چهار راه سلسبيل رساند. وقتي دکان لوازم خانگي چهارراه را ديد خاطرش جمع
شد كه راه را درست آمده است. دراين هنگام فكري بخاطرش رسيد ودرپي آن برق شادي در چشمانش درخشيد. با
عجله موبايل را بيرون كشيد. شماره كوكب خانم را گرفت. وقتي صداي الوي كوكب خانم را
شنيد گفت:
-
كوكب خانم سلام. منم فرهاد.
-
سلام آقا
فرهاد. چه خبر؟
-
خبرا دس
شماس. من گمونم نزديكاي شما باشم.
-
نه بابا.
-
آره من سر چهار را ه سلسبيلم.
-
خوب همچي نزديك نزديك هم نيسي. بگو ببينم براي چي
اومدي اين طرفا؟
-
يه كاري
داشتم. گفتم اگه بشه مانتوي شما را هم سرراه خدمتتون بدم.
-
واي خاك عالم. چرا خجالتمون ميدين.
-
اگه شما آدرس بدين من ميام در خونه اين امانتيو بدم
و برگردم.
-
نميدونم به
اين طرفا واردين يانه؟
-
يه كاريش مي
كنم.
-
قصرالدشتو بلدي؟ چارراه دامپزشكي بطرف آذربايجان دست
چب كوچه سوم. دست راست درچهارم.
-
باشه. من همين حالا راه ميافتم. اگه نوتونسم پيدا
كنم بشما زنگ ميزنم. فقط خطتون اشغال نباشه. فعلاٌ خدا حافظ.
فرهاد پرسان پرسان به چهارراه دامپزشكي رسيد و بالاخره جلوي خانه كوكب
خانم متوقف شد با استفاده از موبايل شماره كوكب خانم را گرفت و گفت كه جلوي در
منتظر ش مي شود.
پس از چند دقيقه زن ميان سال سيه چرده
اي در آستانه در ظاهر شد و با مشاهده او فرهاد از ماشين بيرون آمد و ضمن لبخندي تا
بناگوش سلام كرد و گفت:
-
شما حتماٌ كوكب خانم تشتيف دارين. من فرهادم.
-
ماشالا
ماشالا گوش شيطون كر، ليلا ببخشين ليلي خانوم چه خوش سليقهاس.تراخدا بفرماين تو.
دم در كه بده.
-
نه فعلاٌ وقتشو ندارم. ايشالا يه وخت ديگه. اول شما
بايد ما راقابل بدونيد. قدم رنجه كنيد. بعد ماهم خدمت ميرسيم.
Subscribe to:
Posts (Atom)







