Sunday, November 8, 2015

دکتر رومانی



رقص سنتی رومانی                           کلیک کنید




رومانی پس از شکست آلمان در جنگ دوم، بتصرف روسیهء کمونیستی در آمد، اما بعد از قیام ،1989 استقلال خود را باز یافت و شیوهء دمکراسی و  اقتصاد ازاد را پیش گرفت. رومانی قریب 20 میلیون جمعیت دارد.  از لحاظ اقتصادی تولید کننده خدمات است و فاقد نفت و غیره می باشد. در صنایع اتومبیل ساری و برق پیشرفت های خوبی کرده است. عصو پیمان ناتو می باشد. رومانی دین رسمی ندارد. اما 86 در صد مردم آن کاتولیک هستند. حدود 64 هزار نفر مسلمان دارد که همگی ترک و تاتارند. حدود سه هزار نفر هم یهودی هستند. البته، قریب 40 هزار نفر  «فارغ الدین» می باشند. میران سواد مقدماتی در رومانی برابر با 98 در صد است که در طبقه بندی جهانی چهل و پنجمین کشور می شود. در رومانی بیمهء همگانی اجباری و دولتی است. قبل از پرداختن به اصل موضوع توضیجاتی دیگر ضروری است: در زبان یونانی لغتی وجود دارد که کلمهء «پرافیت» انگلیسی از آن مشتق شده و بزبان یونانی «پروفیتز» گفته می شود. این واژه در یونانی «سخنگو» معنی میدهد. پروفیتز ها از دو سه هزار سال پیش تا کنون در جوامع مختلف ظاهر شده اند و مدعی بوده اند که با ماوراء طبیعه و غیره در تماسند و بنمایندگی از طرف این نیرو ها حرف می زنند. حرفی که این سخنگوها زده یا می زنند به زبان یونان باستان «پروفتینا» یا در انگلیسی فعلی «پرافسی» نام دارد که «پیش بینی» معنی میدهد. برای نزدیک شدن به اصل مطلب لازم است که در اینجا به عنوان دکتر بپردازیم که نخستین بار در قرون وسطی در روم باستان پدید آمد، و «معلم و آموزگار » معنی میداد. در عنوان «پی اج دی» کلمه فلسفه الزاما شامل خود دانش فلسفه نمی شود. در اروپا تمامی علوم فلسفه نام داشت، البته، بغیر از پزشکی و حقوق و مذهبی . در زبان یونانی فعلی و یونان باستان دارنده مدرک پی اج دی  «شیفته خرد » معنی میداد و میدهد. یعنی کسی که عاشق علم و دانش است و نه فخر فروش آن. اگر کسی براستی  واجد شرایط دریافت این مدرک باشد و موفق به اخد گواهی نامه از یک «دانشگاه معتبر» که حد اقل 500 سال سابقه تدریس در این رشته را دارند، در چنین صورتی این شخص قابل احترام است. مسلم است که تسلط مطلق بزبان انگلیسی یا فرانسه یا ایتالیایی و فارغ التحصیل بودن در سطح فوق لیسانس خوب از یک دانشگاه «واقعی و نه میکی موس» ، شرط اصلی شروع این رشتهء تحصیلی است. چنین شخصی پس از اخذ مدرک دکترای «پی اچ دی» قاعدتآ باید متحول شده باشد و در نتیجه هیچگاه داخل دستگاه های حکومتی فاسد نمی شود. اما این روز ها خیلی ها دکتر نامیده میشوند و مدرک آنها نامه ایست و نه تحصیل که مافوقی به ما تحتی داده است. در حال حاضر عنوان دکترا مصرف بازاری دارد و بدرد انتخابات فرمایشی و تحمیقی می خورد.  مسلم است که باسواد های واقعی برای دارنده حقیقی مدرک دکترا احترام قایل اند. در کشور نازنین رومانی با توجه به سابقهء مذکور در فوق، مردم قبول کردند که ویکتور پونتا دارندهء مدرک دکترا است. بهمین جهت وقتی ویگتور پونتا در سال 2012 در سن 40 سالگی نخست وزیر رومانی شد، نور امیدی بدل مردم رومانی تابید. گفتند شاید این جوان «شیفتهء خرد» بتواند فساد اداری در رومانی را ریشه کن کند. اما چیزی نگذشت که مردم رومانی دریافتندکه ویکتور پونتا برای اخذ مدرک دکترا مبادرت به تفلب و سرقات نموده است. پس از اثبات تقلب وی در تهیه تز دکترا، مردم ار او خواستند که نه تنها بخاطر این تقلب بلکه بخاطر جرائم معروف به پول شویی و معاونت در عدم پرداخت مالیات از نخست وزیری معزول شود. بهر حال، فعلآ قرار است برودی  محاکمه شود. اولین کاری که ویکتور پونتا انجام داده اعادهء مدرک تقلبی دکترایش می باشد. طبق معمول این قبیل افراد هیچوقت بخطای خود معترف نمی شوند. مضحک تر اینکه که تز دکترای او در باره دادگاه جنایی بین المللی «لاهه» است. طبق معمول ویکتور در خصوص اتهام وارده می گوید که تهمتی است ناشی از انگیزه های سیاسی( یعنی عده ای بامن بد اند). البته قبل از استعقا، اول اعضای کابیه خود را اخراج کرد. نگارنده اطمینان دارد که برخی از خوانندگان نام مجلهء «نیچر» را بخاطر دارند. مجله ای که مچ سارقین ادبی و علمی را میگیرد و آنها را رسوا می نماید. وجه تشابه را ببینید: مشاور تحصیلی ویکتور پونتا وزیر راه و ترابری نبوده، بلکه نخست وزیر اسبق رومانی بنام «آدریان ناستاز» بوده است که بخاطر جرایم دیگری خود اینک در زندان است. خنده دار تر اینکه ویکتور پونتا دادستان هم بوده است! بگذریم، ضرب المثلی است که میگوید: رطب خورده منع رطب چون كند, وقتی رئیس دولتی دست به سرقت بزند، آنهم سرقت های ادبی و علمی باید گفت که چنین فردی بوضوح اعلام کرده است که به صغیر و کبیر رحم نخواهد کرد. اینها برای تحمیق مردم با سواد و بی سواد خود را بدورغ دانشمند و فاضل جا میزنند و نه «شیفته علم و دانش» تا مصدر کار شوند و دست بغارت بزنند. عنوان دکتر را جلوی اسم خود بکار می برند و خود را با وقاحت دکتر معرفی میکند یعنی من آدم خیلی خیلی باسوادی هستم! راستی چنین اشخاصی چه حق دارند که سکان کشتی حیات و ممات مردمی را بدست بگیرند؟ صد رحمت به دزد های سرگردنهء قدیم، اما دزد ادبی و علمی که تعدادشان کم هم نیست برای مردم با سواد خیلی دردناک است. این افراد خشت اول را با دروغ و تقلب می گذارند. برای دریافت نمره اول با دادن کادو توسط والدین آنها در روز معلم شروع می شود. بعدآ خود در بزرگسالی در این  کار «اوسا» میشوند. اگر سرگذشت ویکتور پونتا بررسی شود براحتی روشن می گردد که او در هر کاری متقلب بوده است. فرزندانش هم مثل خودش میشوند چون  علف سر ریشه سبز می شود. حال که بمقام عالیه حکومتی رسیده ، عجولانه می کوشد تا خود را از لحاظ مالی تآمین کند. بنا براین با ادارهء اماکن شهرداری گاو بندی میکند و معایب فنی کاباره ای را ندید میگیرد. اما وقتی موازین ایمنی و سلامت نادیده گرفته شود، بناهای مرتفع با مختصر زمین لرزه فرو می ریزند. در مورد ویکتور پونتا کاباره ای آتش میگیرد و 41 نفر تا وقت التحریر می میرند و عدهء زیادی هم زیر دست وپا له و لورده می شوند. البته اگر در رومانی کاباره رفتن معصیت بشمار می آمد، آن وفت تلف شدگان مشمول قانون قرون وسطایی کیفر دادن مظلوم و مصدوم و مورد تجاوز به عنف بجای ظالم و ستمگر  و متجاوز به ناموس می شدند اما چنین نشده و متصدیان کلیسا هم در عزای مردم مشارکت دارند. مسلمآ در رومانی سرقات ادبی و علمی مباح و مجاز و بلامانع تلقی نمی شود تا طی آن ویکتور و اصحابش به حکومت ادامه دهند و اعوان و انصار خود را استخدام نماید تا بعد از رفتنشان حافظ منافغ آنها باشند. در نتیجه همین مردم رومانی که اجازه ندادند قانون اساسی آنها برایشان مذهب رسمی تعیین کند، اینک هم قبول نمی کنند که رئیس دولت کشورشان سارق باشد.

Saturday, October 31, 2015

لیلی و فرهاد ( فصل 2 )




فصل 2

            فرهاد وقتي سر روي بالش گذاشت و چشمها را بست فقط به ليلا فكر ميكرد. در آن عالم خواب و بيداري خود را سوار بر اسبي سفيد و لخت كه روي دوپا مي‌ايستاد و دستها را در هوا بحركت در مي آورد مي ديد. در انتهاي افق تصوير زني را مي ديد كه بسوي او دوان است و فرياد مي زند: فرهاد، فرهاد، بدادم برس. الان منو ميخوره. در اين هنگام فرهاد چهار نعل بحركت در مي آمد و آن زن كه كسي جزليلا نبود را از جلوي دهان باز اژدهايي مي رهانيد و اورا جلوي خود مي نشاند. در اين هنگام موهاي بلند و طلايي ليلا  در اثر سرعت تاخت روي صورت و شانه هاي فرهاد مي ريخت وازاصابت سم اسب بر خاك توده‌اي گرد در پي او به آسمان  بر مي‌خاست.
         فرداي آن روز فرهاد سپيده دم از خواب  پريد. بيدار نشده فكرليلا مثل سيلابي درذهنش جاري شد. حال با خود گفت:  نكنه اين شماره اي كه داده دروغي باشه. نكنه همش كلك بود. نكنه تيغي بود و ديگه تا قيامت هم نبينمش. از اين فكر بسيار ترسيد. وقتي بساعت نگاه كرد ديد ساعت سه بعد از نيمه شب است. خيلي دلش ميخواست شماره تلفن را بگيرد اما ترسيد كه با اين كار كوكب خانم را عصباني كند. پس دندان روي جگر گذاشت اما عقربه هاي ساعت گويي ازكار افتاده بودند.
         وقتي ساعت هشت صبح شماره راگرفت فشار خونش از بيست هم گذشته بود. شريان گيجگاهش مثل بيل برقي مي لرزيد. هنگاميكه كه صداي زني را شنيد  نزديك بود از ترس لال شود.
-             بله؟
-             ببوخشين باكوكب خانم كار داشتم.
-              خودم هسم. چيكار داشتين؟
-              واللا ليلي خانم اين شماره رو بمن دادن گفتند كه اگه كاري داشتم بشما خبر بدم تا شما به ايشون بگيد. در اين لحظات فرهاد زندگي خود را بمويي بسته مي‌ديد. با خود ميگفت اگه كل قضيه دروغ باشه چه كنم. وقتي صدا پرسيد چيكار داشتين فرهاد خيلي اميد‌وار شد ولي مي ترسيد كه صاحب صدا او را دست انداخته و ميخواهد حس كنجكاوي خود را ارضا كند. بهر هر حال دل بدريا زد و گفت:
-              ببوخشيد، ميخواسم مطمئن بشم كه شماره را دوروس گرفتم. ميشه بوگين شما اصلن  ليلي خانمو مي شناسين يانه؟
-             چه سئواليه. من آرايشگر ايشون هسم. فرهاد وقتي اين جواب را شنيد چنان از جا جست كه نزديك بود سرش به سقف بخورد. ميخواست بگويد قربون صدات  برم ولي جلوي زبان خودرا گرفت و گفت:
-             ميخواسم بگم پس فردا جمعه است. اگه ليلي خانم وقت داشته باشند ميخواسم لباسهايي  رو كه خواسند براشون برفسم يا خودشون تشتيف بيارن بگيرن. راسي كوكب خانم بين خودمون باشه من يه مانتوي شيكم برا شما كنار گذاشتم. ( صداي خنده كوكب خانم در گوشي شنيده شد.) اما اندازه شو بلد نيسم. ميشه اندا زه تونو بمن بدين؟
-             اندازم مديومه. حالا چرا منو خجالت ميدين؟  باشه به ليلا ببخشين ليلي خانم همين  الان زنگ ميزنم و جريانو ميگم خودش لابد با شما تماس ميگيره.
-             خيلي ممنون. ايشالا از خجالت شما يه جوري در بيايم.
-             اختيار دارين. كاري نكرديم.
-             پس من خداحافظي مي كنم.
-             باميد خدا.
         صدا قطع شد و فرهاد چند دور بسبك باستاني كار ها داخل اطاق چرخيد و بعنوان شكر گزاري سر به آسمان گرفت. موبايل را روشن كنار تلويزيون گذاشت ولي بعداٌ آنرا برداشت تا هر جا داخل خانه ميرود دم دستش باشد. وقتي موبايل بصدا در آمد با دستپاچكي گفت:
-  بله؟ ولي تلفن از بوتيك بود و سئوال اين بود كه كار واجبي پيش آمده و فرهاد كي به مغازه مي آيد؟ فرهاد خيلي عصباني شد وگفت بعد خودم تماس ميگيرم. اين شماره را تا يه ساعت ديگه نگير.
         وقتي نيمساعت بعد تلفن زنگ زد فرهاد با دستپاچگي آنرا برداشت و گفت:
-             بله؟
-             فرهاد تويي؟ سحر خيز شدي؟
-             ساعت خواب. ده صبحه. نكنه خودت خواب بودي؟
-              پس چي؟ تو كجايي حالا؟
-             خونه. ميگما؟ فردا نه پس فردا جمعه اس.
-             خوب باشه. مگه چي شده؟
-              ميخواسم بگم اگه دلت بخواد جمعه بيام سراغت؟
-             كجا بيايي سراغم؟ همينم مونده كه مچم پيش مامي واشه. حالا ما ديشبو يه غلطي كرديم و يه دروغي گفتيم. وسلام و نامه تمام. فرهاد كه باور نمي كرد اين الفاظ  را از گوشي تلفن مي شنود بي اختيار موبايل را مثل آيينه دستي جلوي خود گرفت و ورو‌ور به آن خيره شد ولي با عجله  آن را روي گوش گذاشت و گفت:
-             داشتيم، ليلي خانم؟ دس شما درد نكنه. تو خيال كردي ما از اوناشيم كه ببادي ميان و ببادي ميرن؟ نه جونم ما سر در راه ليلي خانم ميديم. ليلا وقتي مطمئن شد كه فرهاد سفت و سخت ايستاده گفت:
-             فرهاد جون، بهت گفتم كه من خيلي زود خاطر خواه ميشم. مامي حق داره كه نميذاره من با يكي آشنا بشم. اگه حرف نشنوي كنم اونخت همين فردا منو مينذاره تو بريتيش ويز و ميرفسه امريكا. فرهاد كه بي اختيار خنده اش گرفته بود گفت:
-             تو فقط ساعت پروازتو بگو اگه من بغل دستت صندلي نگرفتم. مرگ من ليلي جان.
-             بگو بينم چه كلكي سوار كردي؟ (ادامه خواهد یافت)

Thursday, October 15, 2015

دپرسیون



کورتیزول  یکی از هرمون های مترشحه بدن انسان است. این هرمون که فوائدی دارد ممکن است در مواردی نتیجه عکس بدهد و مبدل به دشمنی بزرگ شود. سالهاست که دانشمندان دریافته اند که افزایش این هرمون در خون به قدرت حافظه و یادگیری انسان بخصوص کودکان لطمهء شدیدی وارد می سازد و باعت تضعیف سیستم ایمنی و کاهش تراکم استخوان (پوکی) و افزایش وزن و فشار خون شود، کلسترول را بالا ببرد و موجب بیماری های قلبی و ده ها ناراحتی دیگر مانند دپرسیون یا افسردگی و امراض روانی و کوتاهی عمر گردداین هرمون همچون اشک چشم و بهمین راحتی در رگهای انسان جاری می گردد. برنامه های تلویزونی به سادگی می تواند موجب بروز این ناراحتی ها در بینندگان بشود. وقتی کسی مانند اوباما رئیس جمهور امریکا پس از انتخاب مجددش آمد و در تلویزیون سخنرانی کرد، حرفهایش موجب ایجاد ترس و وحشت و خشم و ... درمردم شد و در نتیجه کورتیزول خون مردم بالا رفت. این اقدام اوباما خشم دانشمندان علوم اجتماعی را بر انگیخت زیرا بیم آن میرفت که منجر به بروز انواع و اقسام بیماری ها جسمی و روانی در مردم بشود و چه بسا که شده باشد.حال این سؤال پیش می آید که آیا پخش این برنامه از تلویزیون ها عمدی است یا از روی جهل و نادانی. چواب مشکل است، بخصوص در امریکا که این همه دانشمند دارد.
  

Sunday, October 11, 2015

شوهر گلین خانم


حکایت دوم
توجه:  دکتر انیس  حکایت سوم است


اما این طفل معصوم، ناصر میرزا، هم مثل پسرش مظفرالدین شاه، در اثر القاء اطرافیان و شاید ذاتی، ازعدد 13 وعطسه و تاریکی و رعد و برق و ... بسیار میترسید که در روان شناسی «فوبیا» نام دارد . بدین  ترتیب چارده سال از عمر شازده پسر گذشت که ناگهان روزی صدای ناصر میرزا دو رگه شد و رختشور خانه لکهء خشک شده ای آهاریی را در تنبان ناصر مشاهده کرد. او پس از دریافت مژدگانی تمبان را نشان والدهء ناصرداد. شادی ها کردند و خبر توسط پیک سواربه تهران و ذات اقدس شهریاری ارسال شد و معظم لله در جا مقرر فرمودند که ناصر را با مستحفظ و تفنگچی متعدد فی الفور به دارالخلافه تهران اعزام دارند، تابستان 1845. نرسیده به دربار، شازده ناصر را با دختری بنام «گلین» با هل و تل داخل حجره اِی کردند و همه پشت در چمباتمه زدند، تا جیغ گلین به آسمان رسید. چند لحظه بعد، «گلین» با موی ژولیده بدون تنبان، وحشتزده بیرون پرید و لنگان لنگان و گشاد گشاد دور شد. ما حصل این «جر و واجر» ها چهار فرزند شد که ظاهرآ سه نفر از آنها یکی بعد از دیگری بمردند و چال کردن و گناه را بگردن «گلین» بیچاره انداختند و نه اسپرم های کال و نرسیده شازده پسر. اما خب، بدین ترتیب، به عالم و عالمیان ثابت شد که ناصرمیرزا کلی «نر» شده و آمادهء ولایت عهدی است. در نتیجه پدر تاجدارش دیگرلازم  نیست که نگران تؤطئه های نایب السلطنه باشد. با توجه به خیره سری های در حال رشد و نمو در شازده پسر، معلوم بود که ولی عهد  بتدریج لایق سلطنت مطلقه خواهد شد.  یک نمونه از این خیره سری ها این بود که ولی عهد بی خبر تنبان  یک مقام عالی درباری یا «زیر دم لیسی» را پایین می کشید. گرچه آن «زیردم لیس»  مواجب بگیر از انجام هیچ کاری شرم نداشت ولی بعلت ناگهانی بود عمل پایین کشیدن تنبان، قرمز میشد لیکن  بخاطر تمرینات مکرر زود  بر اعصاب خود مسلط میشد و لبخندی بگشادی قاپوی دربار بر لب می آورد و بدین ترتیب ولیعهد دستمزد شیرین کاری خود را میگرفت و برای بیشتر کله خر یا مستبد شدن آماده تر می گرذید. این ننری و لوسی و بی ادبی و فحاشی و زیر کلاه هر درباری «زیر دم لیسی»  زدن در کتاب های تاریخی خاطرات قجری ثبت است. بخوانید. دو سال بعد یعنی1848 میلادی، عزرائیل جان پدرش محمد شاه، نفر سوم قاجار ها را گرفت و ناصر الدین 16 ساله قبله عالم شد. (ادامه دارد)

دکتر انیس


حکایت سوم
حکایت زیر را بخوانید بد نیست!
 خوش و بش عجمستانی

میگویند  قبلهء عالم  علاوه بر انفیه روزی پنج بارهم قلیان  می کشید و همراه قلیان مرتب عکس می گرفت. و دانسته یا ندانسته برای کمپانی توتون و تنباکو بریطانیا  تبلیغ میکرد. البته، کسی نمی داند که چرا حقهء چینی وافورها به عکس مبارکش منقش بود. شاید بجا باشد که مطلب زیر از کتب قجر نگاری درج شود:< در پی حکم «تحریم» تنباکو، تمام اهل اندرون به پیروی از این حکم دست از کشیدن قلیان برداشتند، غیر از شاه و امین‌السلطان و امین اقدس.>! عمل زنان اندرون عصیان نام دارد اما قبلهء عالم این مخالفت معنی داررا نمی دید و نمی فهمید! قبلهء عالم به شکار پرنده و چرنده و بویژه زن خیلی علاقمند بود. ایشان هم مثل هر گربه ای بمحض دیدن گنجشکی گوش می خواباند ولی در این کار بر عکس گربه خیلی بی احتیاط بود. در یکی از این نخجیر ها، قبلهء عالم «فاطمه خانمی» را دید و در جا کمند انداخت و او را صید کرد و همزمان یکدل نه صد دل مثل بچه ها عاشق فاطی شد. البته، این هوس شدید کار اولش نبود. گرچه معظم له با 48 زن عکس یادگاری دارد اما خب، در خلال 50 سال این رقم به گفته ای به 300 تن میرسیده است، و براساس تازه به تازه اش خوبست تعدادی با دریافت «مبلغ المعلومه»  مرخص می شدند. باشد. اما بدبختنانه مجبور بود فقط و فقظ چارتا زن عقدی داشته باشد که گاهی دست و پا گیری بوجود می آورد، اما در دل همیشه می گفت <الله جوک ایسیر گراندیش>،(خدا ارحم الراحمینه). بدین ترتیب، فاطی با ذکر انکحتک از شیر مادر هم به قبلهء عالم حلال تر شد. (در این هنگام ظل الله 28 سال داشت.)  بعد از این کمندافکنی قبله عالم بلافاصله دکترای «بی هیچی»  زمان خود را که اعطای القاب سلطنتی بود طی حکمی به فاطی داد و ایشان شد «انیس الدوله»  بعبارت دیگر «دکتر انیس»، طی این حکم از مزایای آن یعنی دریافت کل مالیات پرداختی رعایای فلکزدهء کاشان و توابع برخوردار شد و از مصونیت قضایی و مالی و غیره مستفیض گردید که بعدآ «کاپیتو لاسیون» نام گرفت. اگر «زیردم لیسان» سواد و دانش داشتند  اسم این عمل را «انیسولاسیون» میگذاشتند. مسلمآ کلیه مستوفی ها و غیره یعنی همان «زیر دم لیس ها» قلمدان ها را از پر شال بیرون کشیدند و پشت حکم مولوکانه را امضاء کردند، بمصداق <بخال هندویش بخشم سمرقند و بخارا را.> کاشان که سهل بود. فاطی یا دکتر انیس الدوله ظاهرآ بعلت تفاوت های اندامی بر دیگر اناٍث عقدی و متعه ای برتری  تنگاتنگی داشت با نظرات قبلهء عالم که البته و صد البته موجب برانگیخته شدن حس حسادت اناث قصرهم  واقع شد. او علاوه بر فرمان دکترا  نشان «حمایل آفتاب»، (ظاهرآ بعد از دیدن عکس ملکه ویکتوریا، و بدون درک و فهم معانی و مفاهیم وراء این نشان (و تمثال همایونی را نیز دریافت کرد (هنرتقلید نزد ایرانیان است و بس). حتی معظم له راضی شد که سر یکی از عقدی ها را یه جوری زیر آب کند تا بشود انیس الدوله را زن عقدی کند اما انیس الدوله از اینکه بخواهد هر شب یا هفته ای چند شب با مار به یک جوال شود و گند دهن قبلهء عالم که از پرخوری همیشه سوء هاضمه داشت را تحمل کند، زیر بار نرفت. و با خود گفت< اگر جستم از دست این تیر زن * من و کنج ویرانه پیر زن> . در عین حال، در قجرنامه ها چنین آمده است:< انیس‌الدوله پس ازتورور(ببخشید « ترور») ناصرالدین‌شاه عزادار شد. وقتی که اتابک حقوق وی را بصورت یک بسته اسکناس برای وی فرستاد، با مشاهده تصویر ناصرالدین شاه بر اسکناس‌ها، غش کرد و پس از چند ساعت فوت نمود.> آیا بخاطر قطع مستمری بود یاعشق؟ کسی نمی داند.  فردای (درست می خوانید «فردا») روزی که قبله عالم شهید شد، زنان حرمسرا را با تیپا با تمون و بی تمون ار کاخ بیرون راندند و این حقیقت تلخ در تاریخ قجر و مجر و حجر ثبت است و حاکی ازسستی حکومت ظلم و ستم. جالب اینکه آن روز کذایی ششم محرم  1896 میلادی بود، یعنی سه روز به تاسوعا مانده، این زنان شرعآ باید بمدت 45 روز بخاطر «عده» تحت نظر باقی می ماندند اما پیش از پایان عده از اندرون بیرونشان کردند. گروهی با الاغ کرایه، دسته‌ای با پای پیاده و چند نفری هم با کالسکه بیرون رفتند. در مسیر با آواز بلند میخواندند:
بیا بریم از این ولایت من و تو * تو دست من بگیر و من دامن تو

Monday, September 14, 2015

سیرتی می کازیماک


 حکایت اول


قاجارها 130 سال بر عحمستان ظلم راندند. اینها بجز عیش و عشرت و باج و حراج گرفتن از مردم کاری دیگری نکردند. اینها سلطنت را بمعنی چپاول اموال مردم تلقی میکردند. بیرون از قصر مردم بی نوا بودند که باید کار میکردند و از ترس جان باج و خراج میدادند. نفر اول اینها (از هفت نفر) که جنون داشت یک تپه چشم  از مردم کرمان در آورد. قاجار هادر اصل مغول بودند، مثل حکام ترکیهء قعلی، ولی وقتی امدند جا خوش کردند و دیگر نرفتند. البته، قبل از اینها درست بعد از شکست قادیسه، عربها آمدند: اموی ها: 622 تا750 میلادی 128 سال  ارباب شدند و بعد عباسی ها: 750 تای 1250 میلادی حدود 500 سال بی داد راندن، اما هلاکوخان مغول آمد و نسل اینها را ور انداخت و نه پارسی های مسلمان. البته قبل ار مغول ها  عزنوی های ترک حکومت کردند و فردوسی بدبخت در زمان سلطان محمود حماسه ایرانی می سرود! تیمور لنگ و قره قویونلو و آق فویونلو وسلجوقی ها واتابکان و خوارزمشاهیان که کلهم اجمعین ترک و مرک بودند آمدند و بضرب شمشیر حکومت کردند. بعد صفویان: 1722-1501 میلادی، آمدند که ظاهرآ عرب نبودند اما دین شیعه را رایج کردند. آخرین نفر اینها سلطان حسین بی لیافت بود و ایران را دودستی تخویل افاغنه داد. بعد می رسیم به نادر شاه و کریم خان و قاجار ها. تا اینکه رضا شاه 1925 پدیدار شد. بعبارت دیکر 1300 سال پارسی ها بیرون از بیوت عرب و ترک بکار نظافت اماکن مشغول بودند. البته، تعدادی «زیردم لیس» هم به سیر کردن شکم خود و سرکوب پارسی ها در بیوت این اعراب و مغول ها وجود داشت! سلاطین قاجار  که موضوع ماست، هفت تن بودند که یکی آنها ناصرالدین شاه نام داشت. او قریب 50 سال عحمستان را درباتلاق هرج و مرج و رشوه و فساد ودروغ و دزدی و فقر و قحطی و وبا و طاعون و تراخم و آبله و کچلی و سیاه زخم و حصبه و ...فرو کرد. زمانیکه پدرش، محمد شاه، در تهران براریکه ظلم و ستم نشسته بود، ناصر میرزا (1896-1831 میلادی) در روستای «کهنمو» از توابع اسکو در نزدیکی تبریز به دنیا آمد. مادرش ملک جهان خانم، مهد علیا، نام داشت.  گرچه دستیابی به ایام کودکی ناصر میرزا بعلت پنهان کاری مرسوم حکام مستبد آسان نیست، ولی می توان قیاس کرد که او بناچار ور دست ننه و لـله و معلم سرخانه و خلاصه افرادی سوای پدر بزرگ شد. بگذریم، روزی ناصر میرزا که بناچار در شمار آدمیزاد بشمار می آمد، آرام آرام بیدار شد و خود را در عالم واقعی دید. این بیداری به حیوانات دست نمی دهد و مختص آدمیان است. این لحظهء تاریخی در اطفال یکسان و در یک زمان حاصل نمی شود. البته، رشد حیوانی کودک متوقف نمی شود. بهر حال، فرق حیوان وحشی با حیوان تربیت شده در این است که حیوان وحشی میدانی بلا معارض دارد و این «شازده پسر» هم میدانش بلامعارض بود و هرجور که دلش میخواست بدون هیچ مانعی عمل میکرد، همان کاری که همه بچه های لوس و ننر طبقه مرفه انجام میدهند. در این مورد هیچ چیز و هیچ کس جلودارش نبود. علمی تر بگویم الگویی یا «سوپر اگو» برای تفکیک کار های خوب از بد نداشت و این طریقهء بار آمدن شامل فرزندان ذکور تمامی «انگل زادگان» گذشته و حال میشود. در مورد ناصر میرزا هرچه زمان به جلوتر رفت، این افسار گسیختگی که یکی از مقدمات خصلت استبدادی است شدت بیشتری بخود گرفت. با توجه به این خصیصه، «شازده ناصر میرزا» هر وقت دلش میخواست میخوابید و هروقت دلش میخواست بیدار میشد. گاهی معلم سرخانه با عز و التماس از او خواهش میکرد که چند بیت از نصاب الصبین را از بر کند تا با سواد شود. البته، معلم سرخانه بیشتر نگران شغل خود بود تا سواد «شازده ناصر میرزا». در بین ابیاتی که معلم میخواند گاهی ناصرمیرزا از آهنگ بیتی خوشش می آمد. چون فقط ترکی بلد بود معنی آنرا نمی فهمید بناچار آنرا طوطی وارحفظ میکرد و آنرا با لهجه ترکی قرائت میکرد. مانند< عرش سقف و بیت خانه کحل سرمه رمل ریگ * حسن خوبی قبح زشتی جاف خشکی رطب تر> و بدین ترتیب با حفظ کردن چند بیت و تقلید صوت و نه درک و فهم مطلب بزعم عجم ها کلی باسواد شد. کسی بدرستی نمی داند که تعداد این ابیات انگشت شمار چند فقره بود. در مورد سواد نوشتنی هم حاضر شد از روی دفترچه رسم الخط متداول زمان مثل همهء کودکان «انگل زاده ها» نقاشی کند و تلفظ آن کلمات را مثل طوطی کاسکو بحافظه بسپارد و بمحض رؤیت شکل براساس اصل تداعی صوت مربوطه را بر بزبان آورد. بدین ترتیب بزعم جامعه عجمستان خواندن و نوشتن را فرا گرفت وارواح شکم عمه اش با سواد شد تا مملکت داری کند. محصول فرعی نقاشی کلمات این شد که شازده ناصر میرزا از کودکی به نقاشی که قسمت اعظم آن مانند شاعری و آوازخوانی غریزی است والباقی اکتسابی علاقمند شود تا آنجا که پس از جلوس به تخت سلطنت همان بی ادبی های ذاتی را تکرار کند. مثلآ وقتی «لوئی امیل دو هوسه» فرانسوی مشغول کشیدن عکس او بود او هم مثل بچه های «ننر» به ترکی بگوید  < سیرتی می کازیماک. سیرتی نی  چیزمی> (پشت شانه من بخار. پشت شانه ات می خارم) و متقابلآ مشغول کشیدن عکس «لوئی امیل دو هوسه» فرانسوی شد. این نقاشی و این بچه بازی هم اینک در آرشیو ها موجود است. (ادامه دارد)

Friday, September 4, 2015

خوش و بش عجمستانی





در عجمستان وقتی مردم بهم میرسند، مهمانی یا غیر مهمانی،  رفتار ها و حرف ها، چه توی کوچه پس کوچه های در و دهات و جلوی در طویله ها، و چه در آپارتمان های  «پنت هوس» و لوکس بالای شهرها، منجمله محلهء عجم نشین لوس آنجلوس، همه یکسان و یکنواخت است: بعد از حال و احوال موذیانه و مزورانه و تعریف و تمجید حسودانه از کیف و کفش و لباس و آرایش مو و بدروغ یکدیگر را دهسال جوانتر و خوشگل تر از روز گذشته دیدن و در نتیجه گل از گل شنونده واز شدن، موضوعات حرف ها از این قرار خواهد بود: کلسترول خون و اعلام خبر مهم خاصیت حجامت ونوشیدن بول شتر و کشف جدید خواص کله پاچه شتر و خوردن روزانه 2عدد خرمای بی قابلیت (مثل عربها)، بعد از غذا که باعث میشه زن پسر زا بشود (مثل عربها) تا این مطالب ته بکشد بعد ناچار باید به غایبین پرداخت تا همان حرف ها در مورد آنان نیر بیان شود. مثلآ. از کاظم آقا چه خبر؟ پاسخ دهنده: والله چی بگم. رفته یه زن جدید گرفته. نفر اول: نه بابا، شوخی میکنی. کاظم آقا خودش چه کوفتیه که بره زن جدید بگیره. عزرائیل از دستش عاصی شده. از بس پشت در اتاق های عمل بی فایده انتظار کشیده: آب مروارید هر دو چشم،  ایمپلنت بی فایدهء آرواره های پوک بالا و پایین، عمل پروستات، آنژیو، بستری شدن بخاطر خرکی خوردن «ویاگرا»، آندوسکپی، کولون اسکپی، مقعد اسکوپی و چند تا اسکوپی دیگه. هیچ هم شوخی نمی کنم. چند ماه پیش خودم رفتم عروسی شون. نفر اول: حالا این جدیده کیه؟ جووونه ؟ معلومه. بیست سی سال کوچکتر از کاظم آقاست. «رقی» زن اولش دیگه، از خجالت، از خونه بیرون نمیاد ولی پسراش و دخترهاش همه از دم تو عروسی بودن؟ ای نامردها. چرا؟ پسرها که یالغوز هستند و نون شب ندارند اگه باباهه خرجیشونا نده باید برن رجائی شهر. دختر ها هم باصرار دامادها به امیدهایی اومده بودن. بمیرم برا رقی. چی داره می کشه. وقتی دورادور دیدمش چندشم شد. چون  دیگه بند نمیندازه و ریش زرد در آورده. سرشو دیگه شونه نمی کنه. رنگ هم نمی زنه. پیر که بود. ده بیست سال هم پیر تر شده. دومی: خدا خودش وسیله سازه. مطمئنم یه راهی پیش پاش میذاره. راسی، از بتول خانم چه خبر؟ ...

Sunday, August 30, 2015

یوزباشی



اصفهان 60-50 سال پیش اصفهان دیگری بود. خارجی ها اصفهان را شهر گنبدهای لاجوردین می نامیدند. وقتی تازه واردی به اصفهان می رسید فقط درخت میدید و گنبدهای فیروزه ای. ساختمان ها همه یک یا دو طبقه یود، منهای عالی قاپو در میدان نفش جهان.  خیابان ها همه خلوت. زاینده رود پر از آب زلال. صدای عبور آب از دهانه های سی و سه پل و خواجو امید بخش. کرایهء اتوبوس یک ریال. بستنی یا فالودهء اکبر مشدی پنج ریال. قلب شهر دروازه دولت نام داشت و خیابان چارباغ بود که دروازه دولت را به سی و سه پل متصل میکرد. در یکی از اضلاع دروازه دولت چلوکبابی معروف رحیم چلویی قرار داشت. در این مکان مادام که مشتری یک قاشق جلو کنار بشقابش نگه می داشت، متصدی کباب کوبیده یک سیخ کباب رایگان در بشقابش قرار میداد. مغازه های چارباغ بیشتر خرازی و نقره فروشی بود. عالم و آدم  مارک نقرهء «فدوی» را می شناخت. بمحض غروب آفتاب شب نشینی چارباغ شروغ میشد. تمام مقامات شهر ، کارمند و رئیس و رؤسا همه کت و شلوار شیک پوشیده و کراوات زده و اصلاح کرده به چارباغ  می آمدند. شهر آرام بود. همه ادب و نزاکت را به میل و ارادهء خود رعایت میکردند. بهشت بود چون آزاری نیود. کسی را با کسی کاری نبود.  البته و صد البته که یک نظر حلال بود. زنان جوان اصفهانی یا بدون چادر یا با چادر «گل مگلی» بیرون می آمدند، چادری که احساس میشد الان می افتد اما بگونه ای سحر آمیر هر گز نمی افتاد و دلها را می شکست. سینه ریز یا بقول اصفهانی ها «کولیه» و جواهرات آنها را میشد تک تک شمرد. دستهای سفید و چاق و چله و بدون رگ های آبی  یکی روی سینه دو لبهء چادر را  میگرفت و دیگری دلربایانه بیرون از جادر در حرکت بود. ظاهرآ همه یکدیگر هم می شناختند و هم غریبه بودند. پدیده بسیار جالب در این میهمانی شاهانه حضور ملیجکی بود بنام «یوزباشی». «یوزباشی» بسیار عاقل و دانا بود. در این مهمانی خیابانی با نزدیک شدن بهر گروهی از صاحب منصبان کشوری و لشکری در ازای دریافت یک سکه 5 ریالی یا بیشتر لطیفه ای خظاب به بخشنده بیان میکرد که الحق می بایستی با آب طلا نوشت، مطلب فی البداهه ای که احدی جرأت بیانش را در حال عادی نداشت. مثلا وقتی صاحب منصبی برای اولین بار 5 ریال باو داد «یوزباشی» گفت: <به بز هم دنبه دیدیم!> آن جشن های شبانه تا ساعت 9 شب ادامه داشت و همه سر حال و شاد بخانه می رفتند و پس از تناول خوراک های لذید و سالم دست پخت بانوی خانه متفقآ به بستر می شدند. اینکار هر شب تکرار میشد. هیج کس حریم عفت را نمی شکست و طرفین راضی بودند و بامید یک شب دیگر در چارباغ با حضور ملیجک دربار یعنی «یوزباشی»  بخواب خوش می رفتند تا ذوب آهن  (1344) علم شد و سیل کارگر دهاتی بی ادب به چارباغ سرازیر شد. اینان با چشم های دریده به زنان قشنگ اصفهانی خیره شدند و کارشان تا آنجا پیش رفت که زنان را دستمالی می کردند و بدین طریق اصفهان دگر گون شد.


Sunday, August 23, 2015

سلطان صاحب قران



ویلیام بریتل بنک ، بریتانیایی، درسال 1872میلادی یا 1251 شمسی که مقارن میشود با حکومت ناصرالدین شاه قاجار کتابی تخت عنوان «قجطی در پرسیا یا ایران» نوشته است که شامل مشاهدات نویسنده از بندر عباس تا بندرانزلی میگردد. میگوید: من در فاصلهء بوشهر و انزلی ناظر فلاکت های این قحطی بودم. زمان سفر او ماه آوریل یا فروردین ماه می باشد. اولین جسدی را که دیده است مربوط میشود به زنی. میگوید: نزدیک شدن به جسد بعلت تعفن شدید غیرممکن بود. اسب من بمحض رؤیت جسد در جا ایستاد. هر چه با قنداق تفنگ باسب زدم از جا جرکت نکرد. اینک رعد و برقی هم در گرفت و اسب از ترس رم کرد. پایین پریدم که مبادا اسب مرا پا در رکاب بردارد و بعدآ استخوان های شکسته ام در بیابان همانند سایر استخوان ها بر جای بماند. در صفجات بعدی به تیر های تلگراف اشاره میکند که انگلیسیها تا هندوستان در خاک ایران نصب کرده بودند. در جایی میگوید: اردوگاه بعدی ما کازرون بود. برای خستگی در کردن قاطرها، یک روز توقف کردیم. برای من فرصتی فراهم آمد که مردم قحطی زده را از نردیک ببینم. یک روز بعد از رسیدن ما عده زیادی به امید قوت و غذایی به نزدیکی اردوگاه آمدند. بعضی ها روی زمین چمباتمه زدند. عده ای هم روی دیوار نشستند. بقیه هم روی زمین از بی حالی دراز کشیدند: زن و مرد و کودک. حدود یک صد نفر. همه ژنده پوش و پاره پوره. بعضی ها لخت عور بودند. اینها چنان بوی تعفنی میدادند که حتی از پشت دیوار هم برای من قابل تحمل نبود. از هر سن و سالی. ولی وضع بچه ها فلاکت بارتر بود. زنها شبیه به عفریته های افسانه ها بودند و مردها مثل کوتوله های گور زا. در ادامه میخوانیم که در اصفهان با شیرننی گز آشنا میشود و آنرا خیلی دوست می داشته. ظاهرآ سلطان صاحب قران برای زیارت عتبات عالیات تشریف برده بودند. زیارت قبول! مقظم له طی تلگرافی درباره اوضاع و احوال عمومی مملگت محروسه پرسش می فرمایند که جواب بندگان سلطان چنین بوده است «اوضاع واحوال‌ خیلی خوب است. خبری قابل عرض همایون موجود نیست. امنیت کامل برقرار است. طهران درکمال نظم و آرامش است و فراوانی لاتحد و لا تحصی. جنس به قاعده به انبارها ظل الله می‌رسد! اصلآ از تهران  و بلاد دیگرنگران نباشند!» {مخصوصآ برازجان و غیره؟} البته، علامان کاخ ننوشتند که در قم و ثلاث آدم ها آدم میخورند. مرده  را بی کفن و دفن در دخمه می ریختند. یکی از این دخمه ها تا 50 سال پیش هنوز موجود بود و اگر مکان مربوطه خاک برداری شود  استخوان ها هنوز هم باقی است. سلطان صاحب قران هشت بار بخرج و اصرار رعایا سفر کردند. ( این حکایت در شماره های بعدی ادامه خواهد یافت)